پارت پانزده :

اشک تو چشم‌هام جمع شد و با حرص مشتم و روی زانوم کوبیدم:
- مگه دوتا پلاستیک کهنه و آهن کهنه چقدر درآمد داره که منت سرمون میزاره؟؟ اون فقط داره خرج خودشو میده، کی یه دونه نون برای این خونه خریده؟؟؟
مامان لقمه نون و پنیرش و توی چاییش زد و با خونسردی گفت:
- یه امروز و بذار بدون حرص خوردن بگذرونیم!
لب‌هام رو با حرص جمع کردم و استکان رو توی دستم گرفتم:
- بگو می‌ترسم... بگو نمی تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!