پارت پانزده :

اشک تو چشم‌هام جمع شد و با حرص مشتم و روی زانوم کوبیدم:
- مگه دوتا پلاستیک کهنه و آهن کهنه چقدر درآمد داره که منت سرمون میزاره؟؟ اون فقط داره خرج خودشو میده، کی یه دونه نون برای این خونه خریده؟؟؟
مامان لقمه نون و پنیرش و توی چاییش زد و با خونسردی گفت:
- یه امروز و بذار بدون حرص خوردن بگذرونیم!
لب‌هام رو با حرص جمع کردم و استکان رو توی دستم گرفتم:
- بگو می‌ترسم... بگو نمی تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️