پارت دوازده :

شادی و جلوی خونشون پیاده کرد...شادی ناراحت و عصبی بود حتی موقع رفتن نه تشکری کرد و نه خداحافظی...البته بهش حق میدادم ناراحت باشه ، چون خودمم هنوز توی شوک رفتار مزدا بودم...به نیم رخش نیم نگاهی انداختم که گفت-دفعه دیگه اینو با خودت نمیاریا!
مبهوت جواب دادم-خب شادی که نباشه من نمی تونم بیام..چون به بهونه درس خوندن با شادی امروز و اومدم...تازه فکر کنم مامانم دیگه هم اجازه نده که برم خونه...

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️