پارت یازده :

کنار یه میز پایه کوتاه ایستادیم و بعد از نشستن شادی ، منم کنارش نشستم و مزدا هم روبروی ما!
معذب کمی توی جام جابجا شدم و به نگاه مزدا که روی صورتم زوم شده بود ، لبخند دستپاچه ای زدم و به تابلوی هایی که به دیوار کافه بود چشم دوختم!
-خب چی می خورین؟
اومدم دهن باز کنم که شادی گفت-من که کیک موزی با آیس پک شکلاتی!
سری تکون داد و نگاهش و به من داد-تو چی؟
-آ..خب..هرچی خودتون سفارش داد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    یه کوچولو حسود شده شادی

    ۳ سال پیش
  • رمان قشنگیه

    0

    رمان قشنگیه ارزش خوندن داره

    ۳ سال پیش
  • رها اکبری

    0

    عاللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللی

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    مزدا خوب از پس زبون شادی بر میآد دمش گرم ،خیلی قشنگ بود نویسنده جان

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️