پارت سوم :

زنگ آخر که خورد با شادی از مدرسه خارج شدیم.
داشتم برگه‌هایی که دبیر بهم داده بود تا تصحیح کنم و دسته می‌کردم و شادی پوشه رو گرفته بود تا داخلش بذارم:
- بیار جلو پوشه رو!
شادی پوشه رو جلو آورد و من تمام برگه‌ها رو داخلش گذاشتم و پوشه رو ازش گرفتم و بستمش.
- عذر می‌خوام... خانم‌ها یه لحظه!
با تعجب برگشتیم و پسری رو دیدیم که خیلی وقت بود با دویست شیش زردش اون سمت مدرسه می‌ایستاد و هیچکس نمی‌دونست دوست پسره کیه!
شادی زودتر از من به خودش اومد و پرسید:
- بفرمائید؟ کاری داشتید؟
پسر از ماشینش کامل پیاده شد، پوزخندی به شادی زد:
- با شما نه(به من اشاره کرد و ادامه داد) با دوستتون!!
با تعجب نگاهم رو به شادی دادم.
خطاب به من گفت:
- زیاد وقتت رو نمی‌گیرم!
آب دهنم رو با استرس قورت دادم.
نیم نگاهی بهش انداختم و اخم‌هام فورا توهم رفت.
بی‌توجه به پسره، دست شادی رو گرفتم و راه افتادم!
شادی با صدایی که سعی می‌کرد بلند نشه گفت:
- بلور این چه کاریه؟ بلور؟
عصبی برگشتم سمتش:
- چیه؟ راه بیا دیگه.
- بابا یواش‌تر... چرا یهو رم می‌کنی؟... آی دستم!
دستش رو ول کردم و به راهم ادامه دادم.
صدای قدم‌هاش رو می‌شنیدم که سعی داشت بهم برسه!
- حالا چرا برا من قیافه می‌گیری؟ بلور؟... هوووی!
کمی از سرعتم کم کردم تا بهم برسه.
با نفس نفس کنارم ایستاد، برگشتم سمتش و غریدم:
- من نمی فهمم تو چرا تا یه پسر می بینی دست و پات شل میشه!
هم قدمم شد و همون طور که کیفش و روی کولش مینداخت گفت:
- دستو پام شل نمیشه ولی اونم همچین پسره الکی نیس... کلی خاطرخواه داره دیوونه!
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم...راست میگفت، توی همین مدته کم که جلوی مدرسه تلپ شده بود، بیشتر دختر های مدرسه بهش نخ میدادن!
یهو با هیجان گفت-ولی من یه لحظه کرک هام ریخت دختر! یعنی چیکارت داشت؟
چپکی نگاهش کردم-برام مهم نیس!
محکم دستاش و بهم کوبید-بابا تو خیلی خری...یعنی چی مهم نیس؟؟..روانی..پسره خیلی جنتلمن اومده میگه باهات کار داره...پسری که ، بیشتر دخترهای مدرسه آرزوی یه نگاهشو دارن ، بعد تو عین دخترهای عقب مونده و چیپ،حتی جوابش هم ندادی!
-چیکار می کردم؟ اگه یکی میدید و به مدیر می گفت چی؟
وارفته گفت-کی تورو میدید آخه...ما تو کوچه بودیم!
به فکر فرو رفتم...یعنی خیلی بد رفتار کردم ؟ حالا پیش خودش نگه دختره ندید پدید بود!؟
به نیم رخ درهمش نگاه کردم-خیلی رفتارم زشت بود؟
با تاسف سری تکون داد-خیلی خز بازی درآوردی...خیلی! آبرومون و بردی!
عصبی شدم-اصلا خوب کاری کردم...پسره هَوَل!
آهی کشید و وایساد-چی بگم...خب دیگه...کاری نداری؟
-نه...خدافظ!
دستی تکون داد و پیچید تو کوچه شون و منم راهم و ادامه دادم!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ساحل

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • Zahra

    0

    عالی👌🌹

    ۲ سال پیش
  • ملیکا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مونا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • عباس

    0

    خیلی خوب بود

    ۳ سال پیش
  • نجوا

    0

    رمانننن عالیهههه

    ۳ سال پیش
  • زهرا

    0

    فعلا خوب بود تا اینجا

    ۳ سال پیش
  • ..

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • Hana

    2

    قلم نویسنده عالیه

    ۳ سال پیش
  • اهو

    0

    👍🏻

    ۳ سال پیش
کپی شد!