پارت سیزده :

هوا کاملا تاریک شده بود که با صدای مامان فهمیدم ، اومده خونه!
صداش و می شنیدم که به فاضل میگفت-چته عینه میرغضب نشستی تو تاریکی؟
جوابی از فاضل نشنیدم و صدای پای مامان به اتاق نزدیک تر شد!
-بلور شام خورده؟ بلور؟
درو باز کرد و با دستش روی دیوار ، دنبال کلید برق میگشت...دوباره صدام کرد-بلور مامان خوابی؟
مغزم از حالت stop خارج شد و با شنیدن صدای مامان ، به کار افتاد و من تازه فهم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرل

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مهلا آذینی

    0

    خیلی ممنون از شما بابت رمان خوبتان

    ۳ سال پیش
  • مهسا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!