پارت سیزده :

هوا کاملا تاریک شده بود که با صدای مامان فهمیدم ، اومده خونه!
صداش و می شنیدم که به فاضل میگفت-چته عینه میرغضب نشستی تو تاریکی؟
جوابی از فاضل نشنیدم و صدای پای مامان به اتاق نزدیک تر شد!
-بلور شام خورده؟ بلور؟
درو باز کرد و با دستش روی دیوار ، دنبال کلید برق میگشت...دوباره صدام کرد-بلور مامان خوابی؟
مغزم از حالت stop خارج شد و با شنیدن صدای مامان ، به کار افتاد و من تازه فهم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرل

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
  • مهلا آذینی

    0

    خیلی ممنون از شما بابت رمان خوبتان

    ۳ سال پیش
  • مهسا

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️