پارت چهارده :

دستم و اهرم کردم و به سختی توی جام نشستم!
-خودم بهت بدم؟
سر تکون دادم و بی حال بهش زل زدم...فقط سی و هشت سالشه، ولی انقدر تو زندگی زجر کشیده که زود شکسته شده و سنش بیشتر نشون میده!
قاشق و جلوی دهنم گرفت..دهنم و باز کردم.
من نمیخوام مثل مامانم باشم...نمیخوام تا این موقع شب واسه یه لقمه نون، میون ماشین ها بچرخم و گل بفروشم...میخوام زندگی کنم نه مردگی!
مزدا پسریه که از من خوشش اوم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️