پارت چهارده :

دستم و اهرم کردم و به سختی توی جام نشستم!
-خودم بهت بدم؟
سر تکون دادم و بی حال بهش زل زدم...فقط سی و هشت سالشه، ولی انقدر تو زندگی زجر کشیده که زود شکسته شده و سنش بیشتر نشون میده!
قاشق و جلوی دهنم گرفت..دهنم و باز کردم.
من نمیخوام مثل مامانم باشم...نمیخوام تا این موقع شب واسه یه لقمه نون، میون ماشین ها بچرخم و گل بفروشم...میخوام زندگی کنم نه مردگی!
مزدا پسریه که از من خوشش اوم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!