پارت هفده :

نیم نگاهی به شادی بی جون انداختم و قدمی عقب گذاشتم که فهمید میخوام فرار کنم مثله گرگ به سمتم جهشی زد و قبل از اینکه عکس العملی نشون بدم ، مچ دستم و محکم گرفت...از ترس گریم شدیدتر شد و به بازوش چنگ زدم.
- و..ولم...دستم...دستم و ول کن!
محکمتر دستم و گرفت و به سمت ماشین کشیدم!
وحشت زده جیغ کشیدم-ولم کن...دوستم و زدی...تو دیوونه هستی..تو... .
دره ماشین و باز کرد و پرتم کرد توی ماشین و تهدید Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️