لیست کلیه پارتهای رمان شراب و خون : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان شراب و خون - پارت 21
حس کردم روی سرم آب سرد ریختن! قلبم داشت از دهنم بیرون میزد...با هر قدمی که نزدیک میشد، سه قدم به عقب میرفتم! با چشمای هیز و بیش از حد درشت شدش، نگاهی به شونه های برهنم انداخت و با صدایی که انگار صدای خودش نبود، زمزمه کرد: -بلور...وای بلور...تو مثل اسمت سفید و بلوری هستی! نفسم به زحمت بالا می...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 22
سرش و جلو آورد که لبام و محکم منقبض کردم و چشمای لبریز از اشکم و محکم بستم و سرم و کج کردم تا نتونه به خواستش برسه! نفسش و کلافه توی گردنم بیرون داد که مور مورم شد و حس انزجار سراسر بدنم و گرفت! انقدر سرم و چپ و راست کردم که عصبی شد و یهو توی صورتم فریاد زد-بلـــــــور آروم بگیر داری عصبیم میکن...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 23
صاف روی صندلیم نشستم و صورت خیسم و با پره شالم خشک کردم! چرا با این همه حرص و جوش، بی هوش نمیشم؟؟ چرا من انقد سگ جونم؟ کاش بی هوش میشدم تا زودتر بگذره! ماشین متوقف شد و مزدا جدی و بدون انعطاف گفت-بشین تا بیام! سری تکون دادم و به روبرو خیره شدم...با یادآوری چند ساعت قبل ، حالت تهوع بهم دست دا...
بروزرسانی در : ۹۲۱ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 24
دستم و روی دستگیره در خشک شد...با تعجب به عقب برگشتم و دیدم دست به کمر و طلبکار نگاهم میکنه! نگاهم و که دید با سر به نشیمن اشاره کرد...مردد نگاهش میکردم و با لحنی که سعی میکرد عصبی نباشه گفت-بیا بشین. با بغض سر بالا انداختم-نمیام! با حرص دستی به پشت سرش کشید و غرید-بگیر بتمرگ! دوباره زدم زیر ...
بروزرسانی در : ۹۲۰ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 25
-پس فردا شب یه مهمونی بزرگ قراره برگزار بشه...مهمونی که فقط هر پنج سال یه بار توی یه کشور برگزار میشه...یکی از مانکن هام خودکشی کرده...کاری که تو باید انجام بدی اینه که جایگزین اون بشی...همین! دست های سردم و بین پاهام قایم کردم و با صدای ضعیفی پرسیدم-اونجا باید چیکار کنم؟؟ جرعه ای دیگه خورد و ا...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 26
میون چارچوب فلزی در حمام ایستادم و ترسیده پرسیدم-چ...چرا؟؟ مگه چندتا عکس بیشتر نیست؟ آدامسش و باد کرد و ابرو بالا انداخت و گفت-برو داخل خوب تر تمیز کن خودتو...بدو. با درموندگی گفتم-مزدا به من چیزی نگفت که! به داخل هولم داد و به تندی گفت-اهههه...کاری که بهت میگم و بکن...برو تو! با بغض داخل رفت...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 27
مقابل در، دخترهایی با لباس هایی دقیقا مثل من و نقاب هایی که به چشم زده بودند مرتب کنار هم ایستاده بودند و خانوم نسبتا چاق و فربهای هم داشت موضوعی و بهشون گوشزد میکرد...آروم نزدیک شدم و کنار یکی از دخترها ایستادم و به صحبت های اون خانم گوش سپردم. -آروم و خرامان خرامان قدم برمیدارید، فاصلتون و با...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 28
سلول به سلول تنم از وحشت می لرزید و دندون هام آشکارا بهم دیگه میخورد. مرد جوونی که از لباس هاش مشخص بود عربه، همزمان که دود قلیون و از دهنش بیرون فرستاد ، دستش و بالا آورد و گوشواره ای از انگشتاش آویزون شد و با خنده سرش و به چپ و راست تکون داد! با دیدن طرح گوشواره ، قلب منم آویزون شد! با بهت ب...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 29
*** با باندی که به گوشم بسته بودند بازی می کردم و نگاهم به گچ بری های سقف خیره مونده بود! چند دقیقه ای میشد که به هوش اومده بودم و بی صدا به گچ بری های سقف زل زده بودم! دلم تنگ مامانم بود...حاضر بودم تمام عمرم و بدم اما برای یک ساعت هم که شده برگردم به همون خونه کلنگی و کته گوجه بخورم اما آرا...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 30
آب دهنم و قورت دادم و به سرعت کنار رفتم و با استرس به عقب برگشتم تا واکنش اون پیرزن و ببینم اما در کمال تعجب دیدم که حتی متوجه حضورمون هم نشده و هنوز به دور دست ها خیره هست! خانم وارتوش روی صندلی نزدیک به زن نشست و در همون حال که قرصی از بسته اش بیرون می آورد خطاب به من گفت: - آمون خان خیلی وقت...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 31
هینی کشید و با چشم های گشاد شده بهم زل زد. از جام بلند شدم و زیر لب غریدم: - همین و میخواستی؟ عصام و از کنار تخت برداشتم و با تهش، کلید برق و کوبیدم. چشم هاش به خاطره نور چراغ ریز شد و دستش و جلوی چشم هاش گرفت و از میون انگشت هاش بهت زده پرسید: - آ... آمون خ...خان؟ دو طرف یقه پیرهنم و بهم ...
بروزرسانی در : ۹۱۳ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 32
با بغض سنگینی نالیدم: - تو... تو اصلا من رو دوست داشتی؟! انقدر مظلوم این جمله رو به زبون آوردم که دل خودم کباب شد. پوف کشداری کشید و دستش رو از روی پام برداشت و به گردنش گرفت. - مزدا؟ بگو دلیل کارهات چی بوده؟ چرا تا اون گوشواره رو توی گوشم دیدی آتیش گرفتی؟ انگار که چیزی رو به یاد اورده باشه،...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 33
*** آمون: نگاهم رو به وارتوش خانم دادم و گفتم: - مادر رو از بالکن آوردید؟ سرش رو کمی خم کرد: - بله آقا... دارند استراحت میکنند. - ممنون... میتونید برید. بیحرف راهش رو گرفت و رفت. نگاهم رو به جام روبهروم دادم و به رنگ شراب دقیق شدم. جام رو برداشتم، نزدیک بینیام آوردم و عمیق بو کشی...
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 34
وارتوش خانم سمتمون اومد و برامون غذا کشید. زیر لب تشکر کردم و مشغول غذا دادن به آلما شدم. سیمینخانم: از مزدا خبر نداری آمونجان؟ گودرز خان: اون لندهور معلوم نیست داره چه گوهی میخوره که سایش هم ما نمیبینیم! چشمهام از تعجب گرد شد. قاشق رو دوباره پر کردم و جلوی دهن آلما گرفتم. سیمینخانم ب...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 35
*** بلور: مردد به آمونخان نگاه میکردم که حین باز کردن در اتاقی نگاهم کرد و گفت: - کاری داری؟ قدمی جلو گذاشتم و نگاهی به اون پیرزن مو نقرهای انداختم: - میخواید... من کنارشون باشم؟ اگه حالشون بده؟ اخمی کرد و سر بالا انداخت: - نه لازم نیس. لبهام به سمت پایین متمایل شد. با دلخوری نگاهش ...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 36
نفسم از ترس بند اومد، با وحشت خواستم به سمتش برگردم که قبلت گفت و به سرعت از جاش بلند شد و بیرون رفت. چونم شروع به لرزیدن کرد و با بهت به جای خالیش خیره شدم. وارد اتاق شدم و خواستم در رو ببندم که دستی مانع شد. - برو کنار! متعجب به مزدا زل زدم، نیشخندی زد و در رو کامل باز کرد و داخل شد: - چته...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 37
به سمت اتاق خاتون خانم رفتم و آروم داخل شدم. نور چراغ خوابش کمی فضای اتاق رو روشن کرده بود. نزدیک تختش شدم و با غم نگاهش کردم. از گوشه چشم بهم زل زد، نگاهش خیلی حرف داشت، خیلی درد داشت. کنارش نشستم و دست چروکیده و نحیفش رو میون دستهام گرفتم. - همه ما از آدمهای اطرافمون به یه نحوی ضربه خورد...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 38
*** بلور: خریدهام رو یکی یکی بیرون میآوردم و ذوق میکردم، روبهروی آینه ایستادم و مانتوی جدیدم رو جلوم گرفتم، کمی چپ و راست شدم و اون رو هم گذاشتم کنار بقیه خریدهام. با شنیدن صدای جیغ لولای در، به عقب برگشتم و به مزدا خیره شدم. تنش رو به چهارچوب در تکیه داد و گفت: - چطوری؟ متعجب نگاهش کردم...
بروزرسانی در : ۹۰۶ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 39
*** آمون: - بهش گفتی؟ بغض سنگ شدهی تو گلوم مانع حرف زدنم میشد. آه نامحسوسی کشیدم و نیم نگاهی به هیکل تکیده و شونههای افتادش انداختم. شونههایی که دیگه صاف و استوار نبودند. از تصور اینکه باید برم و جنازه خواهر کوچیکم رو ببینم قلبم تیر میکشید. اشک به چشمهام نیش میزد و مصرانه سعی در مها...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 40
حالا دیگه آزادانه گریه میکردم، برای خودم که بازیچه مزدا شده بودم، برای بخت سیاهه نوریه، حتی برای قلب پودر شدهی مزدا، برای آلمای کوچیکم، برای مرگ دخترانههام برای... . سه روز گذشته بود و توی این سه روز انقدر اشک ریخته بودم که دیگه اشکی واسم نمونده بود. مزدا بازی بدی باهام کرده بود و هضم این مو...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
