شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت دوم :
منتظر جوابش بودم که پره پیازی به دهن گذاشت:
- اینو با جورابام بشور بنداز خشک بشه!
بدون رغبت جلو رفتم تا ازش بگیرم که پیرهن چرک و عرقی رو از دور گردنش برداشت و پرت کرد توی صورتم.
با انزجار پیرهن رو از صورتم دور کردم.
بوی گندش تا توی حلقم رفت، با خشم نگاه از چهره آفتاب سوخته و خونسردش گرفتم و عقب گرد کردم سمت حیاط!
نفس عمیقی کشیدم تا اعصابم آروم بشه، میدونستم اگه سر به سرش بذارم نتیجش میشه صورت کبود و بدن زخمی!
شلنگ رو برداشتم و توی تشت کمی آب و پودر ریختم.
یه آجر برداشتم و روش نشستم و شروع کردم چنگ زدن.
انقدر با حرص چنگ میزدم که سرانگشتهام گز گز میکرد.
نگاهم به چرخ دستی فاضل افتاد و همون طور که لباس و جورابش رو میچلوندم نزدیکش شدم.
نگاه اجمالی به در انداختم و سریع لباس و جورابش رو پهن کردم و سمت چرخ دستی رفتم.
یکم گونی که روی آت و آشغالهاش کشیده بود رو عقب زدم
همیشه چیزهای جالبی توی بساطش پیدا میکردم.
نون خشکهها و آهن کهنهها رو کنار زدم، خم شدم و گونیهای زیری هم وارسی کردم که نگاهم به یه چیز براق افتاد.
دقیقتر نگاه کردم که دیدم یه گوشوارهی نقرهای رنگه که ته
دبه پلاستیکی افتاده، با ذوق آروم دستم رو داخل دبه بردم و درش آوردم.
یه لنگه بیشتر نبود ولی خیلی خوشگل بود، گوشواره رو با ذوق جلو چشمهام گرفتم و بهش خیره شدم.
- بیا تو هوا سرده!
با ترس از جا پریدم و گوشواره رو سریع توی مشتم قائم کردم و برگشتم سمت مامان:
- اومدم!
دو تا پله ی آجری و بالا رفتم و از زیر نگاه مشکوک مامان در رفتم و وارد انباری کوچیکی که حکم اتاق برای من داشت شدم.
گوشواره رو از جیبم درآوردم و جلوم گرفتم.
یعنی ممکنه طلا باشه؟ کاش طلا باشه!
صبح زودتر از همیشه از خونه بیرون زدم هوا سرد شده بود و من چیزی جز مانتوم تنم نبود.
آروم آروم قدم بر میداشتم و سرم پایین بود و سعی میکردم چالههای آب رو مهار کنم تا به کفش کهنم نفوذ نکنه!
- احوال خانم؟
سرم رو بالا آوردم و به شادی که از سرما لپاش قرمز شده بود خیره شدم!
- س...سلام!
با تعجب نزدیک اومد و دستم رو گرفت:
- تو چرا انقدر سردی دختر؟ چرا با یه لا مانتو اومدی مدرسه؟
چه جوابی میدادم؟ دستم رو از دستش کشیدم و قدمهام رو تندتر کردم!
شادی با نفس نفس نگهم داشت:
- ب... بلور میخوای من کاپشن پارسالم رو بهت بدم؟ بخدا نو نوعه! هان؟
با بغضی که هرلحظه بزرگتر میشد جواب دادم:
- نه لطفا تمومش کن!
با ناراحتی سری تکون داد و هم قدمم شد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
ساحل
2عالیه دوست دارم بقیشو بخونم
۲ سال پیشساحل
2عالی
۲ سال پیشفاطمه
1خوب بود
۲ سال پیشهدی
1خوبهههه
۲ سال پیشهدی
0خوبهههه
۲ سال پیش....
0عالی
۲ سال پیشملیکا
0عالی
۲ سال پیششیوا
0عالی
۲ سال پیشمونا
0خوبه
۲ سال پیشساینا
0خوبه
۳ سال پیشهانیه
0تا پارت دوم ک خوب بود منتظر بقیه پارت هام
۳ سال پیشعالیه
1تو مایه های واقعیت زندگی امروزجامع است
۳ سال پیشفاطیما
0خب بنظرم خوبه
۳ سال پیشسارا
0عالییییی
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ستی
1تا الان عالی