لیست کلیه پارتهای رمان شراب و خون : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان شراب و خون - پارت 41
*** شونه رو میون تارهای موی خاتونخانم میکشم، فکرم ولی اونجا نبود، فکرم تمام درگیر مزدایی بود که بعد از اون شب دیگه ندیدیمش. اون شب وقتی به عمارت برگشتم آمونخان رو بیدار کردم و بهش خبر دادم که مزدا داره یه کارهایی میکنه، که ازم خداخافظی کرده و نگاه آخرش چقدر ناامید و تیره بوده. به سرعت از ت...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 42
با صدای خفهای همراه با بهت اسمش رو صدا زدم. نگاهش سرگردون بود و یک جا متمرکز نمیشد، هی به چهرههای ما و این طرف و اون طرف نگاه میانداخت. اصلا آروم و قرار نداشت. به خودم که اومدم دیدم روبهروش ایستادم. سویشرتی که اون شب تنش بود رو پشت و رو پوشیده بود. نفس نفس میزد طوری که قفسه سینش محکم...
بروزرسانی در : ۹۹۰ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 43
چشمک لوندی زد، خم شد کنترل روی میز رو برداشت و آهنگ عربی انتخاب کرد. با شروع آهنگ، تابی به کمرش داد و همراه با ریتم آهنگ شروع به رقصیدن کرد. به خاطر الکلی که مصرف کرده بودم بدنم سست و کرخت شده بود، کامل روی کاناپه لش شدم و با سرگرمی به رقاص حرفهای روبهروم خیره شدم. آرنجم رو به دسته کاناپه تک...
بروزرسانی در : ۹۸۹ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 44
*** گلوم به شدت خشک بود و میسوخت، سعی کردم آب دهنم رو جمع کنم تا کمی گلوم تر بشه ولی دهنم خشکتر بود. دستم رو تکونی دادم تا به گلوم دست بزنم که صدای گرفته مامان به گوشم رسید: - خانم پرستار دستش تکون خورد. - میدونم عزیزم... داره به هوش میاد، طبیعیه. پلکهای سنگینم رو به سختی از هم فاصله داد...
بروزرسانی در : ۹۸۸ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 45
*** بلور: لبههای پالتوم رو بهم نزدیک کردم و با شونههای افتاده راه افتادم. به خاطر ضعف بدنم آروم آروم قدم برمیداشتم و حال مساعدی نداشتم. حالم، حال عجیبی بود، به یه بیحسی خاصی رسیده بودم که خودم رو میترسوند. من حامله بودم، نطفهای در بطن من داشت شکل میگرفت که هیچ تعلق خاطری نسبت بهش نداش...
بروزرسانی در : ۹۸۷ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 46
بهت زده دستم رو روی دهنم گذاشتم، ادامه داد: - اون موقع من انقدر جری بودم که متوجه نشدم منظورش چیه... فکر کردم جریان تجاوز رو میگه! عقب عقب رفتم و به دیوار چسبیدم، زبونم به سقف دهنم چسبیده بود و چشمهای روی نقطه فرضی روی زمین مات مونده بود. -بلور این پول خیلی بهت کمک میکنه... لج نکن دختر خوب....
بروزرسانی در : ۹۸۶ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 47
سر بلند کردم تا عکس العملش رو ببینم که در بعد از ضربه کوتاهی باز شد و همون خانم صبوری وارد شد. زن نزدیکم شد و گفت: - دخترم تو مجردی، تا دیپلم بیشتر درس نخوندی، پدرت جانباز افغان بوده و الان در قید حیات نیست اینا تازه اطلاعات خیلی پیش و پا افتادهایه که با کد ملیت بدست آوردیم، حالا عزیزم بازم م...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 48
با صدای زنگ موبایل چشم باز کردم، گیج و گنگ به روبهروم خیره شدم و پلک زدم، نگاهی به دور تا دور اتاق انداختم و یه آن موقعیت خودم و پیدا کردم. نفس عمیقی کشیدم و پاهام رو پایین تخت گذاشتم. ساعت روی دیوار عدد ده صبح رو نشون میداد. هیچ زمان تا این موقع روز نخوابیده بودم! گردنم رو چپ و راست کردم ت...
بروزرسانی در : ۹۸۴ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 49
جلوی آینه نشستم و حوله رو از دور موهام باز کردم. خیلیم بهم میاد، از قصد گفت که حرص من رو در بیاره. موهام رو خشک کردم و لباس راحتیهای جدیدم رو پوشیدم و مشغول مرتب کردن و جا دادن خریدهام شدم. دفتر صورتی گل گلیم رو با خودکار اکلیلی خوشگلم روی پاتختی گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم. گرسنه بودم و ح...
بروزرسانی در : ۹۸۳ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 50
گونههای بیرنگ خانم وارتوش کمی رنگ گرفت و بااجازه ای گفت و به سمت آشپزخونه پا تند کرد. آمونخان حین نشستن گفت: - حالا چرا رفتی؟ از الان گفته باشم من حوصله خواستگار ندارم. بشقابش رو برداشتم و براش شیرین پلو کشیدم: - شیرین پلو دوست دارید؟ از سر رضایت سر تکون داد و مشغول ریختن خورشت شد. بعد ا...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 51
*** چیزی تا روز عید نمونده بود و کارهای باغچه و استخر تموم شده بود و تمام اون برگهای خشک تمیز شده بود و با کمک کارگرها تارهای عنکبوت زدوده شده بود و گرد و خاک رفت و روب شده بود. مونده بود تمیز کاری داخل عمارت و اون تاکستان کوچیک آمونخان که فکر نمیکنم اجازه بده کسی به اونجا بره. بعد از خوردن...
بروزرسانی در : ۹۸۱ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 52
*** بلور: نفس نفس میزدم و هنوز از شوک بیرون نیومده بودم که دستش رو دور کمرم انداخت و با جدیت بهم زل زد. نگاه گیجم رو از استخر گرفتم و ناخودآگاه بهش خیره شدم. انقدر جدیت نگاهش بالا بود که نفس کشیدنم کم کم حالت عادی گرفت. توی اون فاصله میدیدم که سفیده چشمش سرخ سرخ شده بود و موهاش به طرز با م...
بروزرسانی در : ۹۸۰ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 53
سعی میکرد قسمت زخمی صورتش رو با دست بپوشونه و سرش رو کج گرفته بود تا قسمت سالم صورتش توی دید باشه. با صدای گرفته و بیحالی نالید: - چه فرقی میکنه؟ لب جویدم و با حرص به میز روبهروم خیره شدم. - کی جرعت کرده همچین غلطی بکنه؟ با استیصال و خشم سرش رو بالا آورد و داد زد: - چرا جرعت نکنن؟ مگه ...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 54
*** بلور: از وقتی که آمونخان اونطور با جدیت من رو حریم خودش خطاب کرد، لبخند موزیانهای روی لبم چسبیده بود که به هیچ وجه نمیتونستم کنترلش کنم و این از نگاه تیزبین وارتوش دور نبود. وسایل خاتونخانم رو به پیشنهاد من، پایین آوردیم و اتاق قبلی مزدا رو براش آماده کردیم. اینجوری دیگه نیاز نبود ای...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 55
نگاهم رو کلافه و مضطرب از صورتش گرفتم و خواستم دستم رو پس بکشم که محکمتر نگهش داشت و سر بلند کرد و جدی بهم خیره شد. آب دهنم رو فرو دادم و سعی کردم نبض تند قلبم رو نادیده بگیرم. - اشکالش اینه که مامانم نمیدونه ما... . تأکیدی پرسید: - ما؟؟؟ نفس گرفتم و گفتم: - نمیدونه که ما با هم، با هم نی...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 56
*** صبح دیرتر از همیشه از خواب بیدار شدم وقتی بیدار شدم متوجه شدم که آمونخان خیلی وقته رفته. از اتاق بیرون رفتم و متوجه شدم کسی توی عمارت نیست. وسایلم رو پایین آوردم و بعد از گرفتن دوش کوتاهی به باغ رفتم که دیدم مامان زیر انداز پهن کرده و خاتونخانم و وارتوش رو هم دور خودش جمع کرده و مشغول صح...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 57
خودم و جمع و جور کردم و گفتم: - آمونخ... . - آمون، نه خان هستم نه خانزاده. تکرار کن، آ... مون... ن. دلخور نگاه گرفتم: - نیاز نیست واسم هجی کنید. شاکی و کلافه با تن صدای بلند گفت: - باز جمع بست، درست اسمم رو صدا کن تا هجی نکنم واست. سرم رو پایین انداختم و خیره به ناخنهام گفتم: - شما......
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 58
طفلک داشت از خجالت سکته میکرد، با نگاه مظلوم و خجالتزدهای بهم خیره شده بود که گفتم: - کارتو سختتر کردی. تند و پریشون گفت: - آ… آمون. شلیک خندم به هوا رفت: - اون موقع با یه آمون گفتن کارت راه میافتاد الان دیگه راضیم نمیکنه. شبیه سکتهای ها نگاهم میکرد. حقیقتا دلم براش میسوخت ولی بای...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 59
انگشتهاش که میون موهای خیس و نم دار پشت سرم لغزید، بیشتر به سمتش متمایل شدم و بوسههامون عمیقتر و پر کششتر شد. تمام تنم گر گرفته بود و پر از عطش خواستن بودم. تا به حال هیچکس من رو انقدر به وجد نیاورده بود! با تمام نابلدیش تب خواستن من رو هر لحظه بیشتر میکرد و هر حرکتش ضربان قلبم رو بالاتر...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان شراب و خون - پارت 60
آمون قدمی جلو گذاشت، دستش رو توی جیب شلوارش فرو کرد و سینهش رو با غرور جلو داد: - سلام، آمون شکیبا هستم... پسر گودرز خان. ابروهاش به سمت بالا حرکت کرد و با مکث سری تکون داد و گفت: - گودرزخان خودمون؟ شما باید پسرش باشی؟ ما فقط دورادور ذکر خیرتون رو شنیده بودیم، بفرمایید. خطاب به من تعارف زد:...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
