شراب و خون به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت یک :
مقدمه:
نیست یاری تا بگویم راز خویش
ناله پنهان کرده ام در ساز خویش
چنگ اندوهم خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خویش
برلبانم قفل خاموشی زدم
با کلیدی آشنا بازش کنید
کودک دل رنجه ی دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنید
پر کن این پیمانه را ای هم نفس
پر کن این پیمانه را از خون او
مست مستم کن چنان کز شور می
باز گویم قصه افسون او
رنگ چشمش را چه میپرسی ز من
رنگ چشمش کی مرا پا بند کرد
آتشی کز دیدگانش سر کشید
این دل دیوانه را دربند کرد
از لبانش کی نشان دارم به جان
جز شرار بوسه های دلنشین
بر تنم کی مانده است یادگار
جز فشار بازوان آهنین
من چه میدانم سر انگشتش چه کرد
در میان خرمن گیسوی من
آنقدر دانم که این آشفتگی
زان سبب افتاده اندر موی من
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ایمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسمانم گرفت
گم شدم در پهنه صحرای عشق
در شبی چون چهره بختم سیاه
ناگهان بی آنکه بتوانم گریخت
بر سرم بارید باران گناه
مست بودم ‚ مست عشق و مست ناز
مردی آمد قلب سنگم را ربود
بس که رنجم داد و لذت دادمش
ترک او کرد چه می دانم که بود
مستیم از سر پرید ای همنفس
بار دیگر پرکن این پیمانه را
خون بده خون دل آن خودپرست
تا به پایان آرم این افسانه را
فروغ فرخزاد
----------
قسمت اول
- خدایی خیلی جیگره نه؟
نیم نگاهی به اون سمت خیابون انداختم و سریع رو برگردوندم!
- بسه... بریم دیگه.
آستین مانتوم رو گرفت و به سمت خودش کشید.
- اه وایسا یه لحظه... توروخدا نگاه کن دخترا چه عشوهای واسش میان؟!
بیتفاوت جواب دادم:
- به ما چه... بیا بریم.
با حرص غرید:
- اهه من نمیدونم این همه عجلت برا چیه؟ خیلی هم اهل خونه منتظرت هستن که انقدر عجله داری برسی بهشون؟!
از حرکت ایستادم، برگشتم و دلخور نگاهش کردم.
با خجالت لب گزید و گفت:
- ببخشید بلور به خدا منظوری نداشتم!
سرم رو پایین انداختم و به کتونیهای کهنهام خیره شدم.
راست میگفت کسی منتظر من نبود.
بغض بیرحمانه به گلوم چنگ انداخت.
-بلور؟
سرم و به طرفش چرخوندم.
- بله؟
با چهرهای نادم لب زد:
- بیخیال... نشینی فکر و خیال کنیا... خودت که میدونی من چرت و پرت زیاد میگم.
پوزخندی زدم و چیزی نگفتم.
من از حرف شادی ناراحت نبودم، از این ناراحت بودم که حرفش درست بود و حقیقت داشت!
شادی تنها دوست من چه توی مدرسه و چه بیرون مدرسه بود، تنها کسی که راحت دستم رو میگرفت و از من بدش نمیاومد!!!
هر دومون ناراحت و گرفته، بدون حرف راهمون رو ادامه دادیم تا به کوچهای که خونشون اونجا بود رسیدیم.
از حرکت ایستادم و دستم رو به طرفش دراز کردم:
- فردا که کاری نداریم؟
- نه راحت بگیر بخواب.
- خیلی خب، برو دیگه خدافظ.
خداحافظی کرد و وارد کوچهشون شد، من هم راهم رو گرفتم و خیره به کفشهام قدم بر داشتم.
وقتی به محلهمون رسیدم ناخودآگاه مقنعهام رو جلوتر کشیدم و دسته کیفم رو محکم گرفتم تا کسی بهم گیر نده.
از این محله متنفر بودم، محلهای که توی بدترین جای شهر قرار داشت و آدمهای درست و حسابی توش نبود.
کامل کنار کشیدم، به دیوارهای کهنه و کثیف خودم و چسبوندم راهم رو ادامه دادم تا با یکی از این اراذل و اوباش چشم تو چشم نشم!
کلید انداختم و دره زنگ زده و پوسته پوسته شده خونه رو با هول محکمی باز کردم و به سرعت وارد شدم.
از مدرسه تا خونمون راه زیادی بود و من هرروز باید با پای پیاده این راه رو میرفتم.
حیاط درب و داغون و پشت سر گذاشتم و وارد خونه کوچیک و حقیرمون شدم!
- بلور تویی؟
کیفم و کنار کفشم گذاشتم و مقنعم و از سرم کشیدم.
- آره.
- بیا کمکم کن اینا رو بپیچیم!
واقعا خسته بودم، حتی نای پلک زدن هم نداشتم.
- باشه.
ناراضی، مانتو و شلوارم رو عوض کردم و به آشپزخونه کوچیکمون که به زور دو نفر توش جا میشد رفتم.
مامان روی موکت خاکستری و زبر آشپزخونه نشسته بود و تند تند سمبوسهها رو میپیچید.
روبهروش نشستم و خمیری از تشت چنگ زدم ک صدای مامان دراومد:
- پاشو پاشو... برو اول دستاتو بشور.
بیحال نالیدم:
- ول کن مامان!
- پاشو بهت میگم.
بلند شدم و دستامو شستم تا نشستم صدای باز و بسته شدن در اومد.
مامان چشم درشت کرد و گفت:
- فاضله!
اسم فاضل که میومد تن و بدنم میلرزید!
- من برم تو اتاقم!
- برو حوصله جنگ و دعوا ندارم!
هم زمان با خارج شدن من فاضل هم درو بست و همون طور که کفشهاش و در میآورد نیم نگاهی سمتم انداخت که سریع سلام کردم.
جوابم رو نداد به جاش گفت:
- برو یه چیزی بیار بخورم.
چشم زیر لبی گفتم و به آشپزخونه برگشتم:
- ناهار فاضل و بده!
با دست خمیری به گاز اشاره کرد:
- اونا گذاشتم توی قابلمه کوچیکه رو گاز... بکش براش ببر!
برای خودمم پیش دستی کوچیکی از کته گوجه ریختم و به هال برگشتم.
سفره پلاستیکی که از بس کهنه شده بود و بوی پلاستیک کهنه میداد رو پهن کردم و وسایل رو توش چیدم.
بشقاب خودمو به دست گرفتم و حین عقب گرد کردن گفتم:
- بیا ناهار!
از جلوی تلویزیون کوچیکمون بلند شد و با پیرهنش عرق صورت و گردنش و خشک کرد و نشست سره سفره!
- چیزی نمیخوای؟ میخوام استراحت کنم.
باید مطمئن میشدم کاره دیگهای نداره چون یه ذره شعور این بشر نداشت و توی خواب هم اگه بودی بیدارت میکرد و خرده فرمایش میداد.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آتاناز
0رمان خوبیه
۲ سال پیشساحل
0خوب بود
۲ سال پیشفاطمه
0خوب بود
۲ سال پیشبهاره
0تا اینجا که خوب بود
۲ سال پیشهدی
0خوبه
۲ سال پیشZahra
0عالی بود👌🌹
۲ سال پیشفریما
0پارت دو رو چجوری پیدا کنیم
۲ سال پیشرویا
0نظری ندارم اما عوم خوبه
۲ سال پیشمهدیه
0عالی
۲ سال پیشRamya
1رمان عالی بود
۲ سال پیشمریم
0عالیه
۲ سال پیشخوبه
1خوبه
۲ سال پیشسمیه
0عالی
۲ سال پیشیاشار
0فعلا خوبه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

maryoo
0بنظر جالب میاد