پارت بیست :

-می خوای اول دست و صورتت و بشور.
نگاه خیره ام و از فاضل که بی توجه و خونسرد داشت لقمه می گرفت ، گرفتم و به طرف راهرو رفتم.
-بلور...بلور تو که صبحونه نخوردی؟
بی حال جواب دادم:
-نمی خوام مامان دیرم شده.
درو بستم و آروم آروم از کوچه بیرون زدم...حالم اصلا خوب نبود...وحشت به جونم افتاده بود...نمی دونستم چیکار کنم...به کی بگم که کمکم کنه...احساس بیچارگی و بدبختی میکردم!
با یادآوری د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    0

    چ سخته صبر🥺

    ۳ سال پیش
کپی شد!