پارت بیست :

-می خوای اول دست و صورتت و بشور.
نگاه خیره ام و از فاضل که بی توجه و خونسرد داشت لقمه می گرفت ، گرفتم و به طرف راهرو رفتم.
-بلور...بلور تو که صبحونه نخوردی؟
بی حال جواب دادم:
-نمی خوام مامان دیرم شده.
درو بستم و آروم آروم از کوچه بیرون زدم...حالم اصلا خوب نبود...وحشت به جونم افتاده بود...نمی دونستم چیکار کنم...به کی بگم که کمکم کنه...احساس بیچارگی و بدبختی میکردم!
با یادآوری د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمیرا

    0

    چ سخته صبر🥺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️