شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و چهارم :
یکمرتبه شکمم به لبه ی اپن فشرده شد. یاسر یک دستش را از طرف دیگر من رد کرد و به اپن چسباند و بدین ترتیب میان یاسر و اپن پرس شدم. صورتم را کمی کج کردم ولی یاسر بی آن که چیزی در صورت آرامش نمایان شود کاهو میجوید زیر چشمی به سلیله نگاه میکرد. هربار که یاسر از پشت هل کوچکی میداد، چاقو در دستم شل میشد. لب خودم را گاز گرفتم. کاهوها را کجکی خورد میکردم.
یاسر کلم برداشت و به دهان گذاش
لطفا صبر کنید...
