شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و سیزده :
فصل شانزدهم: به قصر شیطان خوش آمدید
پلک زدم. اول همه چیز تار بود. تصاویر از شکلهای درهم، زاویهدار و گوشهدار شدند. توانستم شخصی که با لباس یک دست سیاه جلویم روی صندلی نشسته ببینم. یک پایش روی پای دیگرش عمود بود؛ برق کفش چرم سیاهِ نوک تیزش مرا هیپنوتیزم میکرد. صدایی از ته حلقم مبنی بر هوشیاری بیرون آمد. سرم را به سختی از روی قالی نرم ابریشمی بلند کردم. سرم قدر یک کیسه ی برنج ده ک
لطفا صبر کنید...
