پارت صد و بیست :

همین طور که مرا بغل کرده بود سرش را به سینه‌ام فشار می‌داد و بلند‌بلند گریه می‌کرد. سعی کردم دستانم را تکان دهم ولی یاسر مرا سفت چسبیده بود. یک مرتبه گریه‌اش قطع شد. خُرخُری کرد و سرش را به سنگینی و سختی از سینه ی من جدا کرد.

همان لحظه‌ها بود که چشمان من باز شد و به او نگاه کردم. موهای سیاهش روی صورت آفتاب سوخته‌اش ریخته بود و چشمانش را محکم بهم فشار می‌داد. پنداری می‌خواست هرگز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نری

    0

    چه جایی هم تموم شد🥲🥲

    ۱ ساعت پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🥺🥺

    ۱ ساعت پیش
کپی شد!