شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و بیست :
همین طور که مرا بغل کرده بود سرش را به سینهام فشار میداد و بلندبلند گریه میکرد. سعی کردم دستانم را تکان دهم ولی یاسر مرا سفت چسبیده بود. یک مرتبه گریهاش قطع شد. خُرخُری کرد و سرش را به سنگینی و سختی از سینه ی من جدا کرد.
همان لحظهها بود که چشمان من باز شد و به او نگاه کردم. موهای سیاهش روی صورت آفتاب سوختهاش ریخته بود و چشمانش را محکم بهم فشار میداد. پنداری میخواست هرگز

لطفا صبر کنید...

نری
0چه جایی هم تموم شد🥲🥲