پارت صد و بیست :

همین طور که مرا بغل کرده بود سرش را به سینه‌ام فشار می‌داد و بلند‌بلند گریه می‌کرد. سعی کردم دستانم را تکان دهم ولی یاسر مرا سفت چسبیده بود. یک مرتبه گریه‌اش قطع شد. خُرخُری کرد و سرش را به سنگینی و سختی از سینه ی من جدا کرد.

همان لحظه‌ها بود که چشمان من باز شد و به او نگاه کردم. موهای سیاهش روی صورت آفتاب سوخته‌اش ریخته بود و چشمانش را محکم بهم فشار می‌داد. پنداری می‌خواست هرگز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نری

    0

    چه جایی هم تموم شد🥲🥲

    ۳ هفته پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🥺🥺

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️