شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و دوازده :
نفسم را پر سر و صدا ول کردم و گفتم: تو اینهاگیر و واگیری فقط تورو کم داشتم. برو بابا.
پشت بندش پیام دیگری آمد: اگر نیای میام توی تئاتر و آبروت رو میبرم.
او هم نقظه ضعف مرا پیدا کرده بود که مدام با آبرویم تهدیدم میکرد. تصمیم گرفتم یاسر که برگشت بدهم حقش را کف دستش بگذارد وگرنه گراز که با سلام و صلوات از مزرعه بیرون نمیرود! آن لحظه برای این که آبرویم نرود و کارم را از دست ندهم،
لطفا صبر کنید...
