شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و نوزده :
گفتم: یاسر دستات میلرزه.
یاسر گفت: به خاطر اون چیزیه که بهم تزریق کردن. پنجههای پامم قدرت ندارن. نمیتونم پدالها رو خیلی خوب فشار بدم.
دستگیره ی ماشین را چسبیدم و گریه کردم. یاسر گفت: گریه نکن.
ـ الان گریه نکنم پس کی گریه کنم؟ فقط سهیل میتونه از پسش بربیاد. تو هیچوقت رانندگی نکردی.
ـ رانندگی نکردم. ولی رانندگی که بلدم.
ـ خودتم مضطرب شدی و حرف منو قبول داری.
ـ ک
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
دقیقا
۳ هفته پیشنری
0چه زجر کشیده پسرمون یاسر ولی خداشکر الان تونس اون صحنه اون چیزایی که تو دلش بود بریزه بیرونو ممنون ازت دوسی از رمان های خوبت
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🥺🥺
۳ هفته پیشبهار
0یاسر طفلکی🥲🥲
۳ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😭
۳ هفته پیشعقیله
0من بگردم بچه ام چقد سختی کشیده🥲
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
😭😭
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

فریده
1میگن عدو شود سبب خیر.. همینجاست ؛)