پارت صد و ششم :

رکسانا به طعنه به سلیله گفت: می‌بینم که تاج‌ماه خسته شده کلفت جدید استخدام کردین.
سلیله هیچ نگفت؛ فقط نگاه نفرت‌بارش روی من بود. رکسانا آماده به دعوا مرا نگاه می‌کرد. آن‌قدر با خواهرهای امیرحسام تمرین دعوا و حاضرجوابی کرده بودم که بدون از دست دادن خونسردی ام، کیسه آشغال را یک گوشه نهادم؛ دست‌هایم را تکاندم و گفتم: اول می‌خواستن تورو استخدام کنن ولی دیدن عرضه کلفتی هم نداری.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    3

    نمیتونم سلیله رو درک کنم ؟؟!! اخه این همه نفرت از کجا میاد؟؟ مگه چیکارت کرده سودا حتی اگه ازش خوشت نمیاد باید به انتخاب برادرت احترام بزاری..یعنی واقعا همچین ادمایی هستن هنوز؟؟!!

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اووووه تا دلت بخواد

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️