شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و پنجم :
فصل پانزدهم: هفت خبیث در جنگل شروود
گاو چنان از ته حنجره ماغ میکشید که این بار خودم از رخت خواب بلند شدم و لب پنجره رفتم و آن را باز کردم و بلند و کشیده داد زدم: زهرمار!
و بعد زدم زیرخنده. دیگر با اینجا اُخت شده بودم! باید بگویم خیلی هم کیف داد! راضی از کار خودم پنجره را بستم.
به لطف همین صدا بود که من بیدار شدم. سنگین و خمار وسط رخت خواب نشستم و موهایم را مالیدم. یاسر بالای س

لطفا صبر کنید...

فاطمه
0واقعا نمیتونم رکسانا رو درک کنم یکم عزت نفس داشته باش دختر اینقدر خودت رو نچسبون به کسی که نمیخوادت و بعدشم زن داره..