شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و هجده :
فصل بیستم: یک دیوونه رو فقط یک روانی میتونه شکست بده.
ـ دِتر بیدار شو. پیشْت!
از تکانهای دست او چشمانم باز شد. عضلات صورتم درهم رفت و کمرم را تاب دادم. استخونهایم قرچ قروچ صدایی دادند. گفتم: وای تنم خرد و خمیره. همه ی جونم درد میکنه.
به دریچه نگاه کردم. هنوز شب بود و هوا تاریک. گفتم: ساعت چنده سهیل؟
ـ من یاسرم.
ـ جدی؟ فکر کردم سهیل تا صبح میمونه. چه زود رفت.
ـ س
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1واای چه جایی تموم شدد من امیدوارم که یاسر و سودا نجات پیدا میکنن