پارت صد و چهارده :

وای خدایا! چه قدر بد است آدم با مغز خودش تنها باشد! خوش به حال این‌هایی که تنهایی مسئله حل می‌کنند و در شرایط بحرانی مغزشان کار می‌کند. خدایا یک تقلبی، راهنمایی چیزی بفرست. آخر مغز من و این جور مسئله‌های سخت؟
بیچاره یاسر. حتماً الان کلی آشفته شده. خدا کند حرف والایار را گوش نکند و هرگز نیاید.

جلوی پنجره رفتم. دیدن محوطه فوق‌العاده وسیع پیش رویم مات و مبهوتم کرد. جلو رویم تا چشم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عام

    1

    این رمان اگر عمومی بشه واقعا چقدر خوب میشه ای کاش نسل جدید از این زاویه هم بتونن یکسری چیزها رو ببینین 💔تو بعضی تجربه ها دیگه برگشتی نیست

    ۱ ماه پیش
  • رها

    5

    اعصابم بهم ریخت چقدر طرف حرو زاده ست

    ۱ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اعصابت بهم ریخته تر هم میشه بدونی واقعیته

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️