پارت صد و سوم :

یاسر کمربندش را با شدت از کمر خودش باز کرد، آن را دور کمر من انداخت و دو سر کمربند را کشید و محکم توی آغوشش فرو رفتم و پاهایم از روی پهلوهایش رد شد. نگاه من را به نگاه خون‌زده ی خودش زنجیر کرد. از دهان تندتند نفس‌نفس می زد. پیشانی‌اش را به پیشانی‌ام چسباند. دستانم را روی بازوهایش گذاشتم. گفتم: یاسر سویل بالاست. یه وقت میاد پایین.

سویل بهانه بود. من تا به حال مرد این‌طوری ندیده بودم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نری

    0

    کیف کردم سهیل کارت درسته 😁😎🤩خدا فقط اخر عاقبت که دخترو گفت روزگارتو سیاه میکنم🤦 ♂️

    ۱۵ دقیقه پیش
کپی شد!