شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و سوم :
یاسر کمربندش را با شدت از کمر خودش باز کرد، آن را دور کمر من انداخت و دو سر کمربند را کشید و محکم توی آغوشش فرو رفتم و پاهایم از روی پهلوهایش رد شد. نگاه من را به نگاه خونزده ی خودش زنجیر کرد. از دهان تندتند نفسنفس می زد. پیشانیاش را به پیشانیام چسباند. دستانم را روی بازوهایش گذاشتم. گفتم: یاسر سویل بالاست. یه وقت میاد پایین.
سویل بهانه بود. من تا به حال مرد اینطوری ندیده بودم.
لطفا صبر کنید...

نری
0کیف کردم سهیل کارت درسته 😁😎🤩خدا فقط اخر عاقبت که دخترو گفت روزگارتو سیاه میکنم🤦 ♂️