شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و پانزده :
رسماً لال شده بودم. تعجبِ والایار از وحشت کردن من، مرا متعجب میکرد. گفت: چته؟ جنازه که نشونت ندادم. این فقط یک تخم چشمه.
دستانم میلرزید: یعنی زدی دختره رو کور کردی؟ یک چشمشو ورداشتی یادگاری؟
والایار شانه بالا انداخت: دیگه چشم به درد جنازه که نمیخوره؛ میخوره؟
ـ جنازه؟ یعنی منظورت اینه...
ـ کشتمش.
هرلحظه دمای بدنم پایینتر میآمد و بیشتر دست و پایم یخ میزد. مطمئ
مطالعهی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
از کسی که به بچه ها تجاوز میکنه خوشت میاد؟ داداش....🤌
۴ هفته پیشبهار
0نهه فقط از اینکه باهوشه و دنبال تنوع و هیجانه خوشم میاد😅
۴ هفته پیشعقیله
0واقعا چی میشه آدما اینجوری میشن؟من اعتقاد دارم که همه وقتی دنیا میایم خوبیم ولی اینا ته لاشی بودنن
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
نون حروم، نطفه رو حروم میکنه...🤌💔
۴ هفته پیشفریده
0حقشه زنده زنده پوستشو بکنن .. بعد زنده زنده و در کمال خونسردی مثله اش کنن.. باقی مونده اش هم آتیش بزنن..اون شیطان رو
۱ ماه پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
حتی بدتر از این
۴ هفته پیشبهار
0حالا درسته شخصیت مثبتی نیست ولی باهوشه ها.. کنارش بودن زیاادی هیجان داره جوری که ممکنه یه ثانیه بعد اینجا نباشی😑😂
۴ هفته پیش
آرزو مهاجر | نویسنده رمان
🤧😁
۴ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

بهار
0چرا از والایار خوشم اومده؟ دیوونه شدم رفت😐😂 سهیل رو خیلی دوست داشتم، الان والایار رو.. نمیتونم شخصیت نرمال و خوب رو دوست داشته باشم انگار🤣🤣