شب سوار به قلم آرزو مهاجر
پارت صد و نهم :
جلوی آینه به صورتم کرم پودر میمالیدم. برای بار هزارم رفته بودم و از پشت پرده ی صحنه صندلیها را چک کرده بودم. اما یاسر نیامده بود. دوستم وقتی که مطمئن شد ابروهایش به خوبی گریم شدهاند، گفت: شوهرت نیومد؟
زیر لب یواش گفتم: از تعداد فضولهایی که دور منه میشه ارتش ساخت!
ـ چی؟ نشنیدم.
ـ هیچی هیچی.
دوستم که بیرون رفت. اتاق خالی شد. حالا مجال بود تا با خودم بلند بلند غرغر کنم:
لطفا صبر کنید...

فاطمه
0لان یاسر عزیزم میاد نقش رابین هود رو بازی میکنه😁😅