پارت صد و نهم :

جلوی آینه به صورتم کرم پودر می‌مالیدم. برای بار هزارم رفته بودم و از پشت پرده ی صحنه صندلی‌ها را چک کرده بودم. اما یاسر نیامده بود. دوستم وقتی که مطمئن شد ابروهایش به خوبی گریم شده‌اند، گفت: شوهرت نیومد؟
زیر لب یواش گفتم: از تعداد فضول‌هایی که دور منه می‌شه ارتش ساخت!
ـ چی؟ نشنیدم.

ـ هیچی هیچی.
دوستم که بیرون رفت. اتاق خالی شد. حالا مجال بود تا با خودم بلند بلند غرغر کنم:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    0

    لان یاسر عزیزم میاد نقش رابین هود رو بازی میکنه😁😅

    ۱ ماه پیش
  • فریده

    1

    از هفت خبری نیست یه مدته.. نکنه طرفای هفت قراره بیان رو صحنه؟

    ۱ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️