پارت پنجاه و هشتم :

نگاهم همچنان به سوی او بود که با لحنی مشکوک ادامه داد:
- یکم قضیه بوداره. فرهاد حال و حوصله نداشت و خوب توضیح نداد، منم زیاد سوال پیچش نکردم، ولی برسم رامسر قشنگ تخلیه اطلاعاتیش می‌کنم. اشتباه نکنم، فکر کنم مثل شب تولدم حتماً زیاده‌روی کردن. بابا و عمو فرزینم که بالا سرشون نبودن و اون دوتا هم تا تونستن حسابی تازوندن و نذاشتن بهشون بد بگذره.
نگران به سمت گوشی رفتم، نمی‌دانم چرا و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!