پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت پنجاه و هشتم :
نگاهم همچنان به سوی او بود که با لحنی مشکوک ادامه داد:
- یکم قضیه بوداره. فرهاد حال و حوصله نداشت و خوب توضیح نداد، منم زیاد سوال پیچش نکردم، ولی برسم رامسر قشنگ تخلیه اطلاعاتیش میکنم. اشتباه نکنم، فکر کنم مثل شب تولدم حتماً زیادهروی کردن. بابا و عمو فرزینم که بالا سرشون نبودن و اون دوتا هم تا تونستن حسابی تازوندن و نذاشتن بهشون بد بگذره.
نگران به سمت گوشی رفتم، نمیدانم چرا و
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
