پارت چهل و سوم

زمان ارسال : ۷ روز پیش

تکیه‌ام را از دیوار آلاچیق گرفتم و صدای «برادرجان» گفتن حنا در گوشم پیچید.
وقتی که بی تفاوتی‌ام را دید. آلاچیق را دور زد و از سه پله‌ی آن بالا آمد و با کمی فاصله کنارم نشست.
- واسه خوردن هم ناز داری؟
ظرف تمشک را بینمان قرار داد.
- بخور که خیلی خوشمزه ست نخوری از دستت رفته.
این دختر قصد کشتنم را داشت.
دوست داشتم فریاد بکشم و بگویم من برادر تو نیستم و دیگر مرا به این عنو

83
11,784 تعداد بازدید
29 تعداد نظر
49 تعداد پارت
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید