لیست کلیه پارتهای رمان پایلوت : پارت های 441 تا 460
تعداد کل پارت های منتشر شده : 529
-
رمان پایلوت - پارت 441
اما او دیگر برای من همان آدم سابق نبود. در روزگاری گذشته عشقم بود و اکنون همان عشق سابق تبدیل شده بود به عمویم. به سختی نفس کشیدم. تصویرش در ذهنم جان گرفت؛ چشمان خسته و بیرمقش، دستهایی که از زخم تازه بیشک میلرزید. او به خاطر من دست به آن کار زده بود... چون فهمیده و مطمئن شده بود که نخواستمش...
بروزرسانی در : ۲۵۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 442
توضیحی قانعکنندهتر از نگران شدن برای حالش هست؟ من نگران حالش بودم. من هیچوقت راضی به مرگ او نبودم؛ چه الان که میدانستنم نسبتش با من چیست، چه زمانی که از این واقعیت بیخبر بودم. با تنی خسته و چشمهایی پفکرده وارد حمام شدم. آب سرد روی صورتم ریخت و انگار لحظهای ذهنم را از همهی دردها شست، اما...
بروزرسانی در : ۲۵۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 443
سعی کردم صدایم عادی باشد، طوری که شک نکند. لبخندی آرامشبخش روی لب نشاندم: - فقط خواستم یه مدت اینجا باشم... همین. مهشید آهی کشید و دست روی شانهام گذاشت: - تو هم مثل بقیه نگرانشی، میدونم. ولی قسم، اینطور بیخبر و تنهایی نیا. آدم فکرای جورواجور میکنه. لبخند ساختگی روی لبهایم نشاندم. نمیت...
بروزرسانی در : ۲۵۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 444
نفس در سینهام گیر کرد. دهان باز کردم که چیزی بگویم، اما کلمات مثل خوره در گلویم گیر کردند. فقط سکوت کردم؛ چون پاسخی نداشتم که تحویلش بدهم. باید جلوی خودم را میگرفتم، چون اگر یک کلمه حرف میزدم، بغضم میشکست و دیگر نمیتوانستم جلودار خودم باشم و کاری هم از کرمپودر برنمیآمد. دستهایم مشت ...
بروزرسانی در : ۲۵۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 445
دستی روی شانهام نشست. نسیم بود. آرام فشار داد، انگار میخواست قوت قلب بدهد. لبخند بیرمقی به صورتم پاشید و چیزی نگفت. در همان لحظه مهشید از پلهها بالا آمد. سینیای در دست داشت، پر از دارو و لیوانی شربت. نگاهش به من پر از حرف بود، اما سکوت کرد. آهسته از کنارمان گذشت و وارد اتاق فرهاد شد. در را ...
بروزرسانی در : ۲۵۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 446
پوزخندی گوشهی لبهایش نشست. - عدالت؟ از کدوم عدالت حرف میزنی؟ داری از همون عدالتی میگی که زندگی منو نابود کرد؟ اون موقع عدالت کجا بود؟ اصلاً عدالت وجود داره؟ نفس در سینهام گیر کرد. حرفی نداشتم. تمام زورم را زدم که نزنم زیر گریه، اما اشکهایم بیامان میخواستند رها شوند. صدای فرهاد دوباره، ...
بروزرسانی در : ۲۵۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 447
چند روز گذشت... روزهایی که هر ثانیهاش مثل قرنی روی شانههایم سنگینی میکرد. عمارت پر از رفتوآمد بود؛ همه سعی داشتند عادی رفتار کنند، انگار نه انگار چیزی تغییر کرده. اما برای من، در درونم، همهچیز دگرگون شده بود. دیگر نه فرهاد همان فرهاد سابق بود، نه من همان حنای گذشته. میان نگاههای خاموش و حرف...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 448
شبها بدتر بود... وقتی همه به اتاقهایشان میرفتند، من میماندم و سکوت سنگینی که از دیوارها آویزان بود؛ سکوتی که مدام نام کوروش را در گوشم فریاد میزد. گوشیام هنوز خالی بود: نه تماسی، نه پیامی. کوروش واقعاً ساکت بود... این سکوت طولانی از او بعید بود. گاهی وسوسه میشدم شمارهاش را بگیرم. بارها ...
بروزرسانی در : ۲۴۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 449
بغض مثل سنگی راه گلویم را بست. با صدایی لرزان و وحشتزده اسمش را فریاد زدم: - فرهاد! فرهاد! کجایی؟ صدایی نشنیدم، با خیال اینکه نکند به سمت باغ رفته باشد از عمارت بیرون زدم. درست همان لحظه، دیدم ماشینش از در خارج شد. دنیا دور سرم چرخید. پس برای همین از آقا رشید خواسته بود وسایل شخصی و ماشینش ر...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 450
همان شبی که روی نیمکت این پارک مست افتاده بود. همان شبی که با صدای گرفته اعتراف کرد اولین بار اینجا فهمیده عاشقم شده. و همان شب لعنتی که مجبور شدم بگم: «منم دوستت دارم»... دروغی که هنوز آتیشش تو وجودمه. دوستش داشتم، اما نه آنگونه که او گمان میکرد. صدای گرفتهاش مثل خنجر به قلبم نشست: - چرا ...
بروزرسانی در : ۲۴۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 451
حرفهایم مثل پتک بود. زدم توی قلبش. زل زد به من... مات و مبهوت. لبهایش نیمهباز ماند ولی هیچ صدایی درنیامد. نگاهش پر از ناباوری بود. آن لحظه دلم خواست زمین دهان باز کند و من را ببلعد. کاش مجبور نبودم اینقدر صریح و بیرحم باشم. ولی دیگر راهی برای عقبکشیدن نبود. - من اون شب دروغ گفتم، من ...
بروزرسانی در : ۲۴۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 452
- برای من آخر یعنی مرگ. با کمی خشونت ضربهای روی قلبش کوبید. - این بیچاره که داره کار میکنه و من زندهام، هنوز که به آخر نرسیدم. چرا داری به آخرنرسیده ولم میکنی؟! سرش را تا جایی که امکان داشت نزدیکتر آورد و مقابل صورتم غرید. - دستیدستی میخوای خودت منو به آخر برسونی، مگه نه؟ میخوای خ...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 453
صبرم لبریز شد و عاصی در ماشین را باز کردم و با عجله پیاده شدم. - این تقصیر توئه، مشکل توئه. چکار کنم؟ نمیتونم باهات ادامه بدم. نمیشه فرهاد، باور کن نمیشه. همین را گفتم و به سمت ماشینم پا تند کردم. امّا از پشت سرم صدایش را شنیدم که با عجله از ماشینش پیاده شد و به سمتم دوید. همینکه توی ما...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 454
موهای حالتدار و ریشهای مرتبش، آراستگی همیشگیاش را به رخم کشید. فقط نگاهم کرد. هیچ چیزی نپرسید و همانند همیشه سکوت اختیار کرد. به محض اینکه عقب کشید، داخل شدم و چون میدانستم با راه رفتن با کفش در خانه مشکل دارد، کفشهایم را همانجا در کفشکن خارج کردم؛ ولی اقدامی برای پا زدن صندل کنار جا کفشی...
بروزرسانی در : ۲۴۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 455
با کمی تعلل در جایش ایستاد. - غذای گرم روی گازه. چندتا کار عقبافتاده دارم که قبل خواب باید تمومشون کنم. با کمی تأمل، با دست به دیوار اتاقی که مشرف به سالن پذیرایی بود اشاره زد. - هنوز همونطوری هست که باید باشه. حتی یه سوزن هم توش جابهجا نشده. بغض گلویم را فشرد. دلم کمی گله و شکایت خواست....
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 456
دستم روی تیشرت خاکستریرنگش نشست و با عجز آن را درون مشتم مچاله کردم. - قلبت از جنس یخه. سرماش تمام وجودم رو میلرزونه. هرچقدر هم ازت دور شم، بازم سرماش رو حس میکنم. آخه این همه آدم، چرا فقط من باید... بوسهاش که روی پیشانیام نشست، بهتنهایی دلیل موجهی بود تا رشتهی کلامم بیرحمانه از هم گسی...
بروزرسانی در : ۲۴۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 457
لبهایم را روی هم فشردم و خودسرانه برایشان داروی خاموشی و سکون تجویز کردم. تنها صدایی که در سالن صد و بیست متری به گوش میآمد، صدای نفسهایمان بود. یکی عصبی و دیگری؟! نمیدانستم! احوال نفسهای دیگری را نمیدانستم و تمایلی هم به دانستن آن نداشتم. ولی احوال خودم ترکیبی از حرص و خشم و غضب و عصبانی...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 458
آنقدر پا به پایش گریسته بودم که اصلاً نفهمیدم خواب به چشمانم شبیخون زده. بیخوابی شب قبل و دلتنگی برای کوروش مرا چنان خسته کرده بود که از هوش رفتم. و این چه خواب مضخرفی بود... خوابم پر از نگرانی و تشویش بود. چه لحن عجیب و چه حرفهای بیربطی از دهانم در آمده بود... حتی در خواب هم کوروش مهربان بود...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 459
نمیدانم در نگاهم چه دید. بغض در گلوی او هم نشست. با درد پرسید: - دلیل بد شدن رابطهت با کوروش من شدم؟ مانده بودم چه بگویم. میدانستم پاسخم هر چه باشد، برایش یک درد است. سکوت کردم، اما سرانجام دل به دریا زدم. سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم: - آره... ساکت شد. صدایی از او درنیامد. نگران ...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 460
پاهایم سست بود و دلم هزار تکه. وقتی به عمارت رسیدم، همهجا در سکوت غرق بود؛ سکوتی که مثل خنجری به جانم مینشست. با هر قدمی که به داخل برمیداشتم، صدای قلبم بلندتر میکوبید. کوروش روی مبل نشسته بود. چراغ کنار دستش روشن بود و سرش میان دستهایش پنهان؛ انگار ساعتها انتظار کشیده بود. با دیدن این تصو...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش