پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و چهل و سوم :
سعی کردم صدایم عادی باشد، طوری که شک نکند. لبخندی آرامشبخش روی لب نشاندم:
- فقط خواستم یه مدت اینجا باشم... همین.
مهشید آهی کشید و دست روی شانهام گذاشت:
- تو هم مثل بقیه نگرانشی، میدونم. ولی قسم، اینطور بیخبر و تنهایی نیا. آدم فکرای جورواجور میکنه.
لبخند ساختگی روی لبهایم نشاندم. نمیتوانستم بگذارم بفهمد چه در دلم میگذرد. اگر مهشید به چیزی شک میکرد، همهچیز پی
لطفا صبر کنید...