پارت چهارصد و چهل و سوم :

سعی کردم صدایم عادی باشد، طوری که شک نکند. لبخندی آرامش‌بخش روی لب نشاندم:
- فقط خواستم یه مدت اینجا باشم... همین.
مهشید آهی کشید و دست روی شانه‌ام گذاشت:
- تو هم مثل بقیه نگرانشی، می‌دونم. ولی قسم، این‌طور بی‌خبر و تنهایی نیا. آدم فکرای جورواجور می‌کنه.
لبخند ساختگی روی لب‌هایم نشاندم. نمی‌توانستم بگذارم بفهمد چه در دلم می‌گذرد. اگر مهشید به چیزی شک می‌کرد، همه‌چیز پی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!