پارت چهارصد و چهل و نهم :

بغض مثل سنگی راه گلویم را بست. با صدایی لرزان و وحشت‌زده اسمش را فریاد زدم:
- فرهاد! فرهاد! کجایی؟
صدایی نشنیدم، با خیال اینکه نکند به سمت باغ رفته باشد از عمارت بیرون زدم. درست همان لحظه، دیدم ماشینش از در خارج شد. دنیا دور سرم چرخید. پس برای همین از آقا رشید خواسته بود وسایل شخصی و ماشینش را بیاورد... او قصد فرار داشت.

دستپاچه سمت ماشین خودم دویدم. با دستانی لرزان استارت ز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!