پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و چهل و نهم :
بغض مثل سنگی راه گلویم را بست. با صدایی لرزان و وحشتزده اسمش را فریاد زدم:
- فرهاد! فرهاد! کجایی؟
صدایی نشنیدم، با خیال اینکه نکند به سمت باغ رفته باشد از عمارت بیرون زدم. درست همان لحظه، دیدم ماشینش از در خارج شد. دنیا دور سرم چرخید. پس برای همین از آقا رشید خواسته بود وسایل شخصی و ماشینش را بیاورد... او قصد فرار داشت.
دستپاچه سمت ماشین خودم دویدم. با دستانی لرزان استارت ز
لطفا صبر کنید...