پارت چهارصد و پنجاه :

همان شبی که روی نیمکت این پارک مست افتاده بود. همان شبی که با صدای گرفته اعتراف کرد اولین بار اینجا فهمیده عاشقم شده. و همان شب لعنتی که مجبور شدم بگم: «منم دوستت دارم»... دروغی که هنوز آتیشش تو وجودمه. دوستش داشتم، اما نه آن‌گونه که او گمان می‌کرد.
صدای گرفته‌اش مثل خنجر به قلبم نشست:
- چرا برنمی‌گردی ویلا؟ چرا موندی تو عمارت؟
خشکم زد. چه می‌توانستم بگویم؟ بگویم کوروش را تر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!