پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و پنجاه :
همان شبی که روی نیمکت این پارک مست افتاده بود. همان شبی که با صدای گرفته اعتراف کرد اولین بار اینجا فهمیده عاشقم شده. و همان شب لعنتی که مجبور شدم بگم: «منم دوستت دارم»... دروغی که هنوز آتیشش تو وجودمه. دوستش داشتم، اما نه آنگونه که او گمان میکرد.
صدای گرفتهاش مثل خنجر به قلبم نشست:
- چرا برنمیگردی ویلا؟ چرا موندی تو عمارت؟
خشکم زد. چه میتوانستم بگویم؟ بگویم کوروش را تر
لطفا صبر کنید...