پارت چهارصد و چهل و هشتم :

شب‌ها بدتر بود... وقتی همه به اتاق‌هایشان می‌رفتند، من می‌ماندم و سکوت سنگینی که از دیوارها آویزان بود؛ سکوتی که مدام نام کوروش را در گوشم فریاد می‌زد.
گوشی‌ام هنوز خالی بود: نه تماسی، نه پیامی. کوروش واقعاً ساکت بود... این سکوت طولانی از او بعید بود.
گاهی وسوسه می‌شدم شماره‌اش را بگیرم. بارها انگشتم روی شماره‌اش لغزید، اما هر بار آخرین نگاهش به یادم می‌آمد؛ همان نگاه غمگین و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!