پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و چهل و هشتم :
شبها بدتر بود... وقتی همه به اتاقهایشان میرفتند، من میماندم و سکوت سنگینی که از دیوارها آویزان بود؛ سکوتی که مدام نام کوروش را در گوشم فریاد میزد.
گوشیام هنوز خالی بود: نه تماسی، نه پیامی. کوروش واقعاً ساکت بود... این سکوت طولانی از او بعید بود.
گاهی وسوسه میشدم شمارهاش را بگیرم. بارها انگشتم روی شمارهاش لغزید، اما هر بار آخرین نگاهش به یادم میآمد؛ همان نگاه غمگین و
لطفا صبر کنید...