پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و پنجاه و سوم :
صبرم لبریز شد و عاصی در ماشین را باز کردم و با عجله پیاده شدم.
- این تقصیر توئه، مشکل توئه. چکار کنم؟
نمیتونم باهات ادامه بدم. نمیشه فرهاد، باور کن نمیشه.
همین را گفتم و به سمت ماشینم پا تند کردم. امّا از پشت سرم صدایش را شنیدم که با عجله از ماشینش پیاده شد و به سمتم دوید. همینکه توی ماشین نشستم، قفل مرکزی را فشردم و به او مجال باز کردن در را به هیچ عنوان ندادم.
توجه نک
لطفا صبر کنید...