پارت چهارصد و پنجاه و سوم :

صبرم لبریز شد و عاصی در ماشین را باز کردم و با عجله پیاده شدم.
- این تقصیر توئه، مشکل توئه. چکار کنم؟
نمی‌تونم باهات ادامه بدم. نمی‌شه فرهاد، باور کن نمی‌شه.
همین را گفتم و به سمت ماشینم پا تند کردم. امّا از پشت سرم صدایش را شنیدم که با عجله از ماشینش پیاده شد و به سمتم دوید. همین‌که توی ماشین نشستم، قفل مرکزی را فشردم و به او مجال باز کردن در را به هیچ عنوان ندادم.
توجه نک

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!