پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و پنجاه و یک :
حرفهایم مثل پتک بود. زدم توی قلبش.
زل زد به من... مات و مبهوت. لبهایش نیمهباز ماند ولی هیچ صدایی درنیامد. نگاهش پر از ناباوری بود.
آن لحظه دلم خواست زمین دهان باز کند و من را ببلعد. کاش مجبور نبودم اینقدر صریح و بیرحم باشم.
ولی دیگر راهی برای عقبکشیدن نبود.
- من اون شب دروغ گفتم، من اونطور که تو فکر میکنی تو رو دوست نداشتم و ندارم. من هیچوقت نسبت به تو بیحس نب
لطفا صبر کنید...