پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و چهل و پنجم :
دستی روی شانهام نشست. نسیم بود. آرام فشار داد، انگار میخواست قوت قلب بدهد. لبخند بیرمقی به صورتم پاشید و چیزی نگفت.
در همان لحظه مهشید از پلهها بالا آمد. سینیای در دست داشت، پر از دارو و لیوانی شربت. نگاهش به من پر از حرف بود، اما سکوت کرد. آهسته از کنارمان گذشت و وارد اتاق فرهاد شد. در را پشت سرش نبست.
صدای فرهاد به گوشم رسید. گرفته، ضعیف، اما هنوز همان صدای آشنای سالهای دو
لطفا صبر کنید...