پارت چهارصد و چهل و پنجم :

دستی روی شانه‌ام نشست. نسیم بود. آرام فشار داد، انگار می‌خواست قوت قلب بدهد. لبخند بی‌رمقی به صورتم پاشید و چیزی نگفت.
در همان لحظه مهشید از پله‌ها بالا آمد. سینی‌ای در دست داشت، پر از دارو و لیوانی شربت. نگاهش به من پر از حرف بود، اما سکوت کرد. آهسته از کنارمان گذشت و وارد اتاق فرهاد شد. در را پشت سرش نبست.
صدای فرهاد به گوشم رسید. گرفته، ضعیف، اما هنوز همان صدای آشنای سال‌های دو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!