پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و چهل و ششم :
پوزخندی گوشهی لبهایش نشست.
- عدالت؟ از کدوم عدالت حرف میزنی؟ داری از همون عدالتی میگی که زندگی منو نابود کرد؟ اون موقع عدالت کجا بود؟ اصلاً عدالت وجود داره؟
نفس در سینهام گیر کرد. حرفی نداشتم. تمام زورم را زدم که نزنم زیر گریه، اما اشکهایم بیامان میخواستند رها شوند.
صدای فرهاد دوباره، این بار سرد و سنگین:
- نامزدت کجاست؟
همین یک کلمه بود... همان یک واژه کافی
لطفا صبر کنید...