پارت چهارصد و چهل و ششم :

پوزخندی گوشه‌ی لب‌هایش نشست.
- عدالت؟ از کدوم عدالت حرف می‌زنی؟ داری از همون عدالتی می‌گی که زندگی منو نابود کرد؟ اون موقع عدالت کجا بود؟ اصلاً عدالت وجود داره؟
نفس در سینه‌ام گیر کرد. حرفی نداشتم. تمام زورم را زدم که نزنم زیر گریه، اما اشک‌هایم بی‌امان می‌خواستند رها شوند.
صدای فرهاد دوباره، این بار سرد و سنگین:
- نامزدت کجاست؟
همین یک کلمه بود... همان یک واژه کافی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!