پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و شصت :
پاهایم سست بود و دلم هزار تکه. وقتی به عمارت رسیدم، همهجا در سکوت غرق بود؛ سکوتی که مثل خنجری به جانم مینشست. با هر قدمی که به داخل برمیداشتم، صدای قلبم بلندتر میکوبید.
کوروش روی مبل نشسته بود. چراغ کنار دستش روشن بود و سرش میان دستهایش پنهان؛ انگار ساعتها انتظار کشیده بود. با دیدن این تصویر، قلبم هزار بار شکست. از اینکه او را به این حال و روز انداخته بودم، از خودم بدم آمد. کو
لطفا صبر کنید...