پارت چهارصد و چهل و هفتم :

چند روز گذشت... روزهایی که هر ثانیه‌اش مثل قرنی روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد. عمارت پر از رفت‌وآمد بود؛ همه سعی داشتند عادی رفتار کنند، انگار نه انگار چیزی تغییر کرده. اما برای من، در درونم، همه‌چیز دگرگون شده بود. دیگر نه فرهاد همان فرهاد سابق بود، نه من همان حنای گذشته. میان نگاه‌های خاموش و حرف‌های نگفته، زخم‌های تازه‌ای شکل می‌گرفت که هیچ مرهمی نداشت.
گمان می‌کنم مهشید از ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!