پایلوت به قلم سمیرا حسن زاده
پارت چهارصد و چهل و هفتم :
چند روز گذشت... روزهایی که هر ثانیهاش مثل قرنی روی شانههایم سنگینی میکرد. عمارت پر از رفتوآمد بود؛ همه سعی داشتند عادی رفتار کنند، انگار نه انگار چیزی تغییر کرده. اما برای من، در درونم، همهچیز دگرگون شده بود. دیگر نه فرهاد همان فرهاد سابق بود، نه من همان حنای گذشته. میان نگاههای خاموش و حرفهای نگفته، زخمهای تازهای شکل میگرفت که هیچ مرهمی نداشت.
گمان میکنم مهشید از ر
لطفا صبر کنید...