لیست کلیه پارتهای رمان پایلوت : پارت های 501 تا 520
تعداد کل پارت های منتشر شده : 529
-
رمان پایلوت - پارت 501
سرش را تکان داد و لحظهای نگاهش دور شد. بعد با لحنی گرفته آغاز کرد: - نه… من خیلی ترسیده بودم. چند وقت بعدِ اون اتفاق رفتیم پیش مادربزرگم. وقتی پدربزرگم سکته کرد، دیگه نیازی نبود دزدکی همو ببینیم. برگشتیم رامسر پیش خانوادهی مادریم. بعد از چند ماه، اونجا با مهشید آشنا شدم و بعد هم ازدواج کردیم. ...
بروزرسانی در : ۱۸۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 502
سکوت مثل پتک کوبید توی قلبم. بغض گلویم را میفشرد و قلبم میلرزید. ناگهان سرش را پایین انداخت. دستهایش روی میز مشت شد و صدایش لرزید: - من نامرد نبودم… اون رابطه هم یهطرفه نبود، دوطرفه بود. من بدون اینکه بفهمم، عاشقش شده بودم… اونم بیتفاوت نبود. اما وقتی از اون سفر لعنتی که باعث مرگ داریوش شد...
بروزرسانی در : ۱۸۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 503
قلبم فشرده شد. از جا برخاستم، بیآنکه توان گفتنِ کلمهای را داشته باشم. بارِ سنگینِ اسراری که یکباره بر سینهام نشست، نفسم را میبرید. قدمی به سمت در برداشتم، اما پیش از آنکه فاصله کامل شود، بیاختیار لب باز شد: - پیروز باید به سزای کارش برسه. صدایم لرزان بود؛ اما در تهِ آن لرز، عزم پنهانی ...
بروزرسانی در : ۱۸۴ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 504
لحظهای چشمهایش روی صورتم لغزید، سپس دوباره به میز افتاد. انگار با تمام توان داشت با خودش میجنگید. صدایش، خفه و آکنده از عذاب، در فضا پیچید: - و دلیلم از اینکه همهی این اعترافها رو به تو کردم… اینه که توی دلت این فکر نیاد که بابات یه قاتله. من… تو عمرم جز همون یهباری که با داریوش رفتم پی عت...
بروزرسانی در : ۱۸۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 505
به محض خروج از سالن، اشکهایم مثل سیل از چشمهایم سرازیر شدند. نفسم گیر کرده بود و بغض گلویم را میفشرد. پاهایم میلرزیدند و به زور خودم را به ماشین رساندم، پشت فرمان نشستم. در سکوت پارکینگ، بغضم ترکید. صورتم را در دستهایم گرفتم و هقهق کردم؛ همهی آن رازها، همهی آن سالها، و جملهی آخر فرزین،...
بروزرسانی در : ۱۸۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 506
دستهایش دستم را محکم گرفتند و لبخند زد؛ نگاهش مهربان و آرام بود، انگار میخواست تمام سختیهای سفر را پشت در ویلا جا بگذارد. - میدونی، این بار سفرمون یه خوبی داشت. بین همهی خستگیها، خبر خوشی هم شنیدم. یکی از دوستای نزدیکم، همون مهندس موتور کشتی، خبر داد که زنش بارداره. همهی بچهها تو کشتی بر...
بروزرسانی در : ۱۸۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 507
روی تاب نشسته بودم، نسیم ملایمی از لابهلای شاخهها میگذشت و موهایم را بازی میداد. قلبم آرام میتپید، اما ذهنم پر از آشوب بود. کوروش نگاهش را به تاریکی دریاچهی خیال دوخته بود، انگار که در ژرفای آبها پاسخی برای رازهای زندگی جستجو میکرد. - میخوای برات از زندگی تو کشتی بگم؟ میخواستم، مخصوصاً...
بروزرسانی در : ۱۷۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 508
کوروش بعد از کمی مکث، لبخند نیمهکارهای زد و نگاهش روی چشمهایم قفل شد. - حنا خانم... اینو خوب یادت باشه. اگه روزی باردار شدی، دیگه نمیتونم همراهیت رو تو سفرهام داشته باشم. قانون اجازه نمیده، دل دریا هم رحم نداره... قلبم لحظهای از تپش افتاد، بعد با شدتی تازه به سینهام کوبید. صدای پرصل...
بروزرسانی در : ۱۷۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 509
هواپیما که روی باند نشست، گرمای مرطوب بندرعباس مثل موجی غافلگیرکننده روی صورتم پاشید. بوی نمک دریا با قیر داغ آسفالت درهم آمیخته بود و هوا مثل کوره میسوخت. از شیشههای فرودگاه، خط باریک ساحل و جرثقیلهای عظیم بندر پیدا بود؛ شهری که انگار نفسش را با دریا تقسیم کرده بود. همین که از سالن بیرون آمد...
بروزرسانی در : ۱۷۷ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 510
اتاق نشیمن ساده اما پر از زندگی بود؛ روی دیوار قابهایی از کشتیها و غروبهای دریا میدرخشید و ماکتهای کوچک کشتی میان قفسهها جا خوش کرده بودند. پردههای سفید و نازک، با هر نسیم از پنجرهی رو به دریا به رقص درمیآمدند. به سمت پنجره که رفتم، صحنهای مقابلم گشوده شد که نفس در سینهام حبس شد؛ افق ب...
بروزرسانی در : ۱۷۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 511
سکوتی کوتاه بینمان نشست؛ تنها موجها بودند که بیوقفه روایت خود را ادامه میدادند. کوروش آرام به حرف آمد: - میدونی حنا، این غروبها برای من همیشه معنی خاصی داشتن. هر بار که از سفر برمیگردم، دلم میخواد اولین غروبم رو اینجا باشم... کنار کسی که عاشقانه دوسش دارم. لیوان را روی میز حصیری میانم...
بروزرسانی در : ۱۷۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 512
خیابانهای بندرعباس پر بود از رنگ و بو؛ زنها با لباسهای محلی، شاد و پرنقش، مردها بعضی دستار بسته و بعضی صندل ساده به پا داشتند. همه چیز گرم و زنده بود. صدای دستفروشها از هر طرف میآمد؛ یکی خرما میفروخت، یکی ادویه، یکی صدفهای رنگارنگی که از دریا جمع کرده بود. نسیم نمکی دریا همه جا بود؛ انگا...
بروزرسانی در : ۱۷۳ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 513
تا غروب توی شهر گشتیم. وقتی برگشتیم خونهی کوروش، هوا تاریک شده بود. خانهمان ساده و صمیمی بود؛ پر از وسایل دریانوردی، عکسهایی از سفرهای مختلف کوروش و چند قاب عکس از او و من. بوی دریا حتی اینجا هم بود، انگار توی دیوارها نفوذ کرده باشد. کوروش چراغ آباژور را روشن کرد و نور گرم و ملایمی اتاق را پر...
بروزرسانی در : ۱۷۲ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 514
کوروش برگشت، با همان آرامش خاصش لبخند زد. - عادت شده. دریا هیچوقت نمیخوابه، ما دریانوردها هم نمیتونیم. بعد از صبحانه، قرار شد بریم خرید. من ذوق داشتم برای پر کردن خانهمان با چیزهایی که رنگ و بوی من را داشته باشد. بازار بندر انگار همیشه پر از شلوغی و رنگ بود؛ باز هم بوی ادویهها تو هوا پیچید...
بروزرسانی در : ۱۷۱ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 515
چند روز توی بندر مثل برق و باد گذشت. هر صبح با بوی دریا و صدای مرغان دریایی بیدار میشدم و هر شب با خستگی خوشایند از گردشها و بازار و قدمزدنهای ساحلی، کنار کوروش روی تاب حیاط مینشستم. و حالا روز موعود رسیده بود. چمدانها آماده کنار در ایستاده بودند. دلم مثل پروانهای در قفسهی سینهام میلر...
بروزرسانی در : ۱۷۰ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 516
کوروش با لبخند رضایت کنارم ایستاده بود؛ درست شبیه کسی که پس از سالها غربت، دوباره به خانهی حقیقیاش بازمیگردد. برق نگاهش وقتی به کشتی دوخته میشد، بیهیچ تردیدی نشان میداد دریا برای او تنها شغل نیست؛ عشقی است که ریشه در جانش دارد. صدای پرهیجانش در گوشم نشست، لرزی خفیف در تنم انداخت: - حنای ...
بروزرسانی در : ۱۶۹ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 517
ملوانانی که سرگرم کار بودند، با دیدن کوروش احترام گذاشتند و سلام نظامی دادند. رد غرور در نگاهش درخشید و لبخند بیاختیار روی لبم نشست. در همان لحظه، بیش از هر زمان دیگری به او بالیدم. کوروش لحظهای مکث کرد، برگشت و چشم در چشمم دوخت: - خب، خانم دریانورد... از همین حالا اینجا خونهی دومته. شیطنتی...
بروزرسانی در : ۱۶۸ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 518
وسایل را داخل کابین جا دادیم. من با شوق لباسها را در کمد چیدم و خوراکیهایی را که از بندر گرفته بودم روی میز گذاشتم. فضای کوچک اتاق ناگهان رنگ زندگی گرفت؛ انگار حضور من همهچیز را نرمتر و صمیمیتر کرده باشد. کوروش خندهای از سر شیطنت کرد و نگاهش پر از گرما بود. من با ذوق به بستهی پفکی که در دس...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 519
عرشه خلوت شده بود. بیشتر خدمه در بخشهای خودشان بودند؛ فقط گاهگاهی قدمی یا فریادی کوتاه از دور در گوشهای میلغزید. کنار نرده ایستاده بودیم؛ نسیم خنک دریا صورتم را نوازش میداد و بوی شور آب همهجا را پر کرده بود. کوروش با چهرهای جدی و در عین حال آرام به افق خیره شده بود. نور غروب خطهای صورتش ...
بروزرسانی در : ۱۶۵ روز پیش
-
رمان پایلوت - پارت 520
نور لرزان شمعها روی آب میرقصید، مثل ستارههایی که آرام در دل شب غوطهور بودند. بوی قهوه در هوا پیچیده بود، زنده و شیرین، انگار بندری پر از خاطره را به این کابین کوچک آورده باشند. و بعد... او. کنار صندلی ایستاده بود، موهایش رها، با لباسی زیبا لبخندش نرم و آرام. نگاهش همان نگاهی بود که میتوانست ...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش