پارت چهارصد و پنجاه و هشتم :

آن‌قدر پا به پایش گریسته بودم که اصلاً نفهمیدم خواب به چشمانم شبیخون زده. بی‌خوابی شب قبل و دلتنگی برای کوروش مرا چنان خسته کرده بود که از هوش رفتم. و این چه خواب مضخرفی بود... خوابم پر از نگرانی و تشویش بود. چه لحن عجیب و چه حرف‌های بی‌ربطی از دهانم در آمده بود... حتی در خواب هم کوروش مهربان بود و من پرتوقع و شاکی. چه بلایی به سرم آمده بود که چنین خوابی دیده بودم؟
فرهاد چون خلاف جهت من

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!