لیست کلیه پارتهای رمان مونالیزا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان مونالیزا - پارت 21
مامان منیر اول از همه یک قران کوچک را توی زیپ داخلی چمدان گذاشت و سپس خیلی با دقت لباسهای تا خورده را کف چمدان طوسی رنگش چید. دل توی دلش نبود و از چند روز گذشته مدام ذکر میگفت تا وصلتی که در نظر دارد به خوبی سر بگیرد! پیمان رفته بود ماشینش را چک کند تا مطمئن شود برای یک مسافرت مشکلی ندارد. هر چ...
بروزرسانی در : ۸۷۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 22
پسر قد بلندی که کت جین آبیاش را روی یک تیشرت مشکی ساده پوشیده بود و موهای وسط سرش بلند و فرفری بودند. چشمان مشکی و بینی تقریبا افتادهاش به او میگفت که چقدر شبیه برادر کوچکتر معین است! ترس تمام وجودش را فرا گرفت اینکه نکند درگیری به وجود بیاید و برای کسی اتفاقی بیفتد! کسی توی سرش به او امید د...
بروزرسانی در : ۸۷۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 23
راهروی کلانتری شلوغ و پر رفت و آمد بود. کسی با صدای بلندش با موبایل صحبت میکرد و روند شکایتش را توضیح میداد... زنی با صورت کبود روی صندلی پلاستیکی نشسته بود و شوهرش را نفرین میکرد و دختر بچهی کوچکی با صورت اشک آلود به پایش میپیچید. چند نفری پرونده به دست در حال رفت و آمد بودند و فضای پر سر و...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 24
معین جلوی کلانتری کمی مکث کرد و با چشمانی بسته دستش را خیلی کلافه روی پیشانیاش کشید. پس موضوع در اصل فریال بوده است! حالا انگار نظرش عوض شده بود و به نظرش اگر خودش هم به جای رضا بود عصبی میشد؛ اما به کتک کاری نمیکشید. معین ابدا اهل دعوا و درگیری نبود و فکر کرد آخرین باری که با کسی دست به یقه ش...
بروزرسانی در : ۸۷۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 25
سهیل سری تکان داد. - سلام. بفرمایید؟ معین لبهایش را با زبان تر کرد و از همان فاصله نگاهی به سر خیابان انداخت... به ماشینش که کنار تیر چراغ برق پارکش کرده بود و به چهرهی ناپیدای فریال که میدانست دارد نگاهش میکند. - آقای مرتضی رفیعی تشریف دارن؟ سهیل چند لحظه بیحرکت نگاهش کرد و گفت: - شما؟...
بروزرسانی در : ۸۶۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 26
ساعت هشت صبح معین دکمهی روی ریموت را فشرد و کرکرهی برقی فروشگاه بالا رفت. به همراه رضا وارد شدند. چند دقیقهی بعد هم که محمد از راه رسید، هر سه برادر خیلی خشک و خالی سلامی به یکدیگر گفتند و هر کدامشان طبق معمول توی قسمت خودشان مشغول به کار شدند. رضا کمی حالش گرفته بود. احساس میکرد سکوت برادران...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 27
قرار بود شب گذشته، با خانوادهاش به دور هم جمع شوند؛ اما عطا اعلام کرده بود که توی هتل مشغله دارد و این دورهمی را به شب بعد یعنی همین امشب موکول کنند. حالا فریال توی راه خانهی مامان منیر دل توی دلش نبود. از یک طرف خوشحال بود و از یک طرف استرس و دل شورهی عمیقی داشت. پدرش درمورد عاشق بودنش چه واک...
بروزرسانی در : ۸۶۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 28
سوئیچش را برداشت و با اخم گفت: - پاشو بریم سحر! بچههات رسما قصد جونم رو دارن... کت طوسیاش را به تن کرد و به سمت در به راه افتاد و دستگیره به دست منتظر زنش ایستاد و برایش باز تکرار کرد که بجنبد. سحر نگاهی به دخترش انداخت که هنوز هم بی حرکت توی همان حال بود و این بار اشکهایش روی صورتش جاری بود...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 29
توی ذهنش بارها و بارها سعی کرده بود چهرهی شیدا را به یاد بیاورد. از آخرین باری که او را دیده بود خیلی نگذشته بود؛ اما با این حال چهرهاش را به درستی به یاد نداشت. حالا لحظهی اولی که او را دید، ناخودآگاه با گلشن مقایسهاش کرد... مثل گلشن چشمان سیاهی دارد؛ اما برخلاف موهای صاف او، شیدا موهای فری...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 30
دم ظهر هوا آفتابی بود و تکه های ابر توی آسمان آبی پراکنده بودند. هر زمان که سروکلهی این هوای پاکیزه پیدا میشد مردم ذوق خاصی داشتند. قسمتی از کوچهی نسبتا باریک مقداری پهن تر بود و همان قرارگاه پسربچههایی بود که عاشق فوتبال بودند. گلشن از میان پسربچهها عبور کرد تا به طرف خانه برود. به ستاره...
بروزرسانی در : ۸۵۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 31
فریال خیلی ناخوش بود! یک سردردی به سراغش آمده بود که هیچ رقمه خوب نمیشد. چند روزی بود که با معین فقط تلفنی صحبت کرده بود و یا اینکه تماس تصویری میگرفت و دلتنگیاش را رفع میکرد. وقتی معین از او میپرسید چرا یک شب برای صرف شام بیرون نمیروند، پاسخ میداد توی مزون خیلی گرفتار است و با خستگی مفرطی...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 32
توی حیاط خانه همه به دور یکدیگر جمع شده بودند. گلشن اعصابش بهم ریخته بود. شب را تا خود صبح نخوابیده بود و حالا هم احساس میکرد سرش در حال ترکیدن است. هزاران بار با خودش تکرار کرده بود که فقط خدا میداند مرتضی کی آدم میشود! فرهاد دستش را روی شانهی او گذاشته بود و سعی میکرد آرامش کند. - چیزی نش...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 33
مرتضی در حالی که به طرف صندلی عقب میرفت دستورگونه گفت: - آتیش کن بریم پسر! خود را توی ماشین انداخت و در را با صدای بلندی بست و خیلی آزاد نشست؛ سپس هم آرنجهایش را به پشتیهای دو صندلی جلو تکیه داد. فرهاد نگاه پر سوالش را که اتفاقا اخمو هم بود کمی به سهیل داد و او با اشارهی سر به فرهاد فهماند ...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 34
پیدا بود که مصطفی و مادرش بحث میکردند و انگار مصطفی خیلی هم عصبی بود که کلماتش را با لحن عجولانهای پشت هم ردیف میکرد. - من چی میگم تو چی میگی مادر من... رضا سعی کرد گوشهایش را تیز کند. - دارم بهت میگم پسره پاک زده به سرش! اصلا حالیش نیست کیه و باید چطور رفتاری داشته باشه... - خیلی خب...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 35
پدرش شیلنگی به دست داشت و درخت چنار کنار خانه را آب میداد. بوتهی یاس کنارش بوی خوشی را توی فضا پراکنده بود و پسرهای مصطفی کنار پدربزرگشان ایستاده بودند. حاج حسین با دیدن معین سرش را بالا گرفت و گفت: - خیر پیش معین! جایی میری؟ معین به طرف پدرش سری چرخاند و خیلی آرام پاسخ داد: - نه بابا جای ...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 36
ستاره گریه میکرد! پر روسریاش را روی دهانش گرفته بود و یک بند اشک میریخت. آنقدر که دات حوصلهی فرهاد را سر میبُرد! سهیل روی پلهی آهنین گوشهی حیاط نشسته بود و ناخنش را میجویید. استرس باعث شده بود تنش کمی یخ ببندد و مدام از خود میپرسید آیا کار درستی انجام میدهند؟ ستاره با چشمانش قرمزش به ف...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 37
عصر قرار بود با معین توی یک کافیشاپ ملاقات کند. فریال چندین بار با او تماس گرفته بود و تاکید کرده بود که چگونه رفتار کند! فرهاد دیگر واقعا داشت از این همه توصیههای خواهرش زله میشد! فریال تاکید کرده بود که یک جوری با معین صحبت کند که انگار مشتری محترم هتل است؛ نه دلباختهی خواهرش! فریال در این ...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 38
سحر زیرلب پسرش را فحش میداد و خود را توی خانه انداخت و در چوبی مستحکم را پشت سر خود بست. تکیه به در نفسی گرفت و باز هم فحشی نثار فرهاد کرد. - پسرهی احمق! اگر فرهاد به حرفش بود حالا این همه حرص آیندهاش را نمیخورد. دیگر هم نیازی نبود هر چند روزی یکبار با ترمه درگیر شود. کاش این دختر به عمارت...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 39
دم ظهر فروشگاه سرِ خیابان خلوت بود و به جز مادر و پسری شیطان کسی آنجا میان قفسهها پرسه نمیزد. البته پیمان هم بود! نگاهی به کاغذ کوچک توی دستش انداخت و یک رب گوجهفرنگی از میان قفسه برداشت و توی سبد چرخدار گذاشت. سبد را به جلو راند و قدم برداشت... مامان منیر گفته بود دایی صادق را به تهران دعوت...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 40
کمی سکوتِ جمع سنگین و معنا دار شد. آنقدر از نازنین بدگویی و قضاوتهایش را درمورد عروس نیامده شنیده بودند که انگار کسی نمیتوانست باورش کند! انگار که همه حرف او را اینطور شنیده بودند که «بالاخره دختری که برادرشان را نمیخواسته میخواهد تن به ازدواج با او بدهد!» کمی نگاههای جمع بین یکدیگر رد و ب...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
