پارت بیست و پنجم :

سهیل سری تکان داد.
- سلام. بفرمایید؟
معین لب‌هایش را با زبان تر کرد و از همان فاصله نگاهی به سر خیابان انداخت... به ماشینش که کنار تیر چراغ برق پارکش کرده بود و به چهره‌ی ناپیدای فریال که می‌دانست دارد نگاهش می‌کند.
- آقای مرتضی رفیعی تشریف دارن؟
سهیل چند لحظه بی‌حرکت نگاهش کرد و گفت:
- شما؟!
معین دستش را به طرف او دراز کرد و گفت:
- امینی هستم! یه سو تفاهمی پیش اومد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شبنم

    0

    وای خدا لعنت کنه مرتضی رو عجب بدشانسی فریال داره آدم قحط بود مرتضی عاشقش بشه ،نکنه بلایی سر معین وبرادراش بیاره 😬😬😬🤔🤔🤔😠😡🤬

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    نه مرتضی خیلی طفلکیه. رمان مونالیزا رو از اپلیکیشن بخون عزیزم که تا پارت اخر برات باز بشه

    ۲ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    آزاده جون مرسی ❤️ ❤️ مرتضی قرار نیست آدم بشه😠😡فرهاد بیچاره معتاد نشه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اگه معتاد بشه جواب عطا رو چی بدیم...🤭

    ۲ سال پیش
  • مهلا

    0

    💜💜💜

    ۲ سال پیش
  • فرگل

    0

    توی این عکس ها که گذاشتی از لحاظ قیافه معین خیلی پیرمردها وله فریال نمیاد🥲

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خب باید هم همین برداشت بشه😅چون قراره اختلافات رو نشون بده.خود کاراکترها در طول رمان بارها می‌گن که این دوتا به همدیگه نمیان💔🥲

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    وای هرکاری کردم این پارت نخونم نشدبازآمدم خوندم اونهم چندبارخدالعنت کنه مرتضی🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    بالاخره یه بلایی سر عمو فرهاد میاره این بشر🤦 مرسی که بر می‌گردی این پارت‌ها رو دوباره می‌خونی😍💚

    ۲ سال پیش
  • Mehr

    0

    این قسمت: فرهاد معتاد میشود

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    تا دم اعتیاد رفت و برگشت😂

    ۲ سال پیش
  • (فن عطا) رویا

    1

    از 《سوپرمن》 خوشم اومد 😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا هم سوپرمنه😍

    ۲ سال پیش
  • منیر

    1

    🌺😘🥰

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚💚

    ۳ سال پیش
  • رزا

    1

    فریال بایدخودش جلو می رفت با مرتضی حرف می زد تا رضایت بده

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    شاید بره🤔

    ۳ سال پیش
  • نسترن

    1

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚🫂

    ۳ سال پیش
  • نفس

    1

    فرهاد اعتیاد پیدا نکنه صلوات😂😂😂😂ذاتا عطا دنبال ی بهونه هس تا بگه تو اعتیاد پیدا کردی 😂

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    حالا پارت‌های بعد فکر کنم براتون مشخص بشه چی بوده😁 هرچقدر عطا از دوست‌های ناباب می‌ترسید حالا فرهاد هرچی می‌کشه از برادرزنشه🥴

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    چرا بگلشن نمیگن بنظرمن تنهاکسی ک میتونه اوضاع رو درست کنه گلشنه، خداهیچ بنده ای رو مث فرهاد گرفتار نکنه😂😂😂😂واقعا از اعماق وجود دلم براش میسوزع ک گرفتارمرتضی شده

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    فرهاد روی گلشن حساسه نمی‌خواد نگران دماغ شکسته‌ی مرتضی بشه و بدتر اینکه اوضاع توی ذهنش بهم بپیچه که طرف به فریال مربوطه... کاراکتر ها بهم ریختن یهو🙄

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    همون بهترک ندیدش کلاسرلج میفتاد واقعااستادبودن خیلی درخوره براش بیچاره فریال وقتی حال و روز معینومیبینه بخاطرعشقی ک داره قطعاخودشوسرزنش میکنه واقعا حسی ک داره درسته،معین طفلی بدگرفتار شده

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آره دلم براش می‌سوزه... حوصله‌ی حرف‌های برادر بزرگش رو نداره💔

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    اون موقع فک میکردیم بالاخره مرتضی درست میشه 1بازم دعوامیشد۲استاددانشگاه۳دیگه کاری که شده به خاطر فریال بوده۴دوباره بافرهادمطرح میکردم یارضایت بگیره یاوثیقه راجابه جاکنم، معینم بوس میکردم حالش خوب شه😉

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    وثیقه رو که پیشنهاد داد معین نمی‌تونه قبول کنه💔 احتمالا باید دست به دامن فرهاد بشه🤔 ولی خب فرهاد حرفش پیش عطا و مرتضی برو نداره و فریال هم اتفاقا پیش همین دوتا واسطه‌اش می‌کنه😂

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اون فرهاده که حالش با بوس خوب می‌شه معین می‌گه من نامحرمم😂

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    1-فکر می کرد مزاحم شده یه دعوای دیگه هم اینجا میشد🤣😏2-رییس شرکت 😎3-مثل معین دوجون گرفتار میشدم 🙃4-مثل فریال خودمو مقصر میدونستم درست هیچ کاره بوده ولی به خاطره اون که بوده🙈ممنون بابت پارت طولانیت

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    منم به جای فریال بودم دقیقا همین احساس رو داشتم... خیلی حس مضخرفیه🥺💔

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️