مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی
پارت بیست و پنجم :
سهیل سری تکان داد.
- سلام. بفرمایید؟
معین لبهایش را با زبان تر کرد و از همان فاصله نگاهی به سر خیابان انداخت... به ماشینش که کنار تیر چراغ برق پارکش کرده بود و به چهرهی ناپیدای فریال که میدانست دارد نگاهش میکند.
- آقای مرتضی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
شبنم
00وای خدا لعنت کنه مرتضی رو عجب بدشانسی فریال داره آدم قحط بود مرتضی عاشقش بشه ،نکنه بلایی سر معین وبرادراش بیاره 😬😬😬🤔🤔🤔😠😡🤬