مونالیزا به قلم آزاده دریکوندی
پارت سی و چهارم :
پیدا بود که مصطفی و مادرش بحث میکردند و انگار مصطفی خیلی هم عصبی بود که کلماتش را با لحن عجولانهای پشت هم ردیف میکرد.
- من چی میگم تو چی میگی مادر من...
رضا سعی کرد گوشهایش را تیز کند.
- دارم بهت میگم پسره پاک زده به سرش! اصلا حالیش نیست کیه و باید چطور رفتاری داشته باشه...
- خیلی خب آرومتر... میشنوه الان!
مادرش با لحن نگرانی سعی در آرام کردن او داشت. رضا نگاه
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها دوست داشته باشی😍
۲ هفته پیشفاطمه ❤️
00عالیه 💜💜💜
۱ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚💚💚
۱ ماه پیشمهدخت
00عالی
۷ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍💚
۷ ماه پیشبانو
00خسته نباشی گل دختر🥰به نظرم حرفای برادرش درسته یابایدمعین مثله فریال بشه یا اون مثله معین ولی عشق هیچی حالیش نیست شایدبعدا توزندگی دچارمشکل بشن /؟
۷ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به به😍 خیلی خوش اومدی به رمان عزیزم... ذوق میکنم خواننده جدید میبینم🙈 اصل حرف مصطفی درسته؛ اما زبان خیلی بد و تندی داره🥲
۷ ماه پیشفخری
10سلام.خسته نباشی نویسنده محترم رمان عالیه دستت طلا عزیزم ❤👏🏻
۸ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خوشحالم دوسش داری و واقعا ممنونم😍
۸ ماه پیشاسرا
20اگه الان معین فریال به اینجارسیدن استاراینکارازاین پارت شروع شدواطلاعیه ننوشتی آزاده خانم💋
۸ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
حروفت بهم چسبیده متوجه نشدم. منظورت استارت بود؟ حاجی من دارم جمع میکنم😂😂دعا کن برام این رمان زودی جمع بشه دیگه کف کردم اینجا😂
۸ ماه پیشامیررضا
00عالیه
۸ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
خوش اومدی به رمان مونالیزا 😍
۸ ماه پیشzahra
00حرفای مصطفی از روی دلسوزیه ولی اگر با آرامش و محترمانه تر حرفاشو بزنه قطعا دیگران رو از خودش نمی رنجونه.
۱۰ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قطعا همینطوره😍اگه سعی کنه سنجیده حرفش رو بزنه خیلی خوب میشه😒
۱۰ ماه پیشپرنیا
00وای از دست مصطفی چطور دلت میاد آخه این پسر سربزیرمونو ناراحت میکنی 🥺🥺
۱۱ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
آره واقعا چطور دلش میاد رو منم نمیدونم🥲
۱۱ ماه پیشایلما
00۱نه اصلا خیلیم عالی ۲خیلی مثلا مرتضی یع اسم دیگه داشت اصلن ب رفتارش نمیخوردیامعین۳کم پیش میاد ۴حضور ذهن ندارم الان😢
۱۱ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا؟ پس چقدر قشنگ توی نقششون رفتن این اسامی😍
۱۱ ماه پیشایلما
00شخصیت های هردو رمانت خیلی خوبن باهم همخانی دارن کارکتر ا باهم ینی فرهاد میرزا یجوری بدل نشسته ک بلندم نمیشه 😂یا همین مرتضی
۱۱ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
واقعا فرهاد توطئه لازمه🙈 زیادی محبوبه دارم حسادت میورزم
۱۱ ماه پیشایلما
00واقعا مصطفی یجوری بحث می کرد منم داشت حرصم می گرفت ازکارای معین وفریال تحت تاثیرقرارگرفتم😂
۱۱ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
پس تاثیر گذار حرف زده🤭
۱۱ ماه پیشمریم گلی
00مصطفی با این کارش خودشو هم از چشم معین انداخت و هم از چشم رضا ،که معین بعدها برای مشکلش یه درصد هم نمی تونه روش حساب کنه ممنون آزاده جان خیلی قشنگ بود
۱۱ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قربونت خواهش میکنم🌼مصطفی واقعا متوجه نوع حرف زدنش نیست 💔
۱۱ ماه پیشامنه
00مرسی ازاده جان عالی بود
۱۱ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
قربون شما🌼😍
۱۱ ماه پیشآمینا
00معین چقدر بدشانسه که آشناشون دیدتش😅😅😅۱مصطفی داداش معین فقط***دری نکرده 🤣🤣🤣اینجوری خوبه بهش بگیم؟؟🤭 هرچند معین زیاده روی نکرده۲.آره شخصیتهای رمانت دور و بر همه هست یه ذره بالاتر یا پایین تر
۱۱ ماه پیشآمینا
00سه تا ستاره افتاده کلمه رو سانسور کزده نوشته بودم پ. ر .د. ه .دری.میدونم معین دنبال این چیزا نیستا فقط برای اینکه حرص مصطفی رو دربیارم اینو نوشتم بهش بگو.
۱۱ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
برای من چیزی سانسور نمیشه و میتونم بخونم منتها بله یک سری کلمات در انظار عمومی سانسور میشن🙈 معینِ بیچاره واسه یه بوس در عذابه حالا چه برسه به اینطور مسائل🤭
۱۱ ماه پیشآزاده دریکوندی | نویسنده رمان
اینجوری بهش بگی فکر کنم خودش رو دار بزنه بیچاره 🙈واقعا دلم سوخت برای معین که دیدنش... حالا چه حرفا که نزنن... پسر خلف حاجی رو با یه دختر جوون دست تو دست هم...🤨
۱۱ ماه پیش
زهرا
00داستان متفاوتی بود. ممنون 🙃🦋