لیست کلیه پارتهای رمان مونالیزا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان مونالیزا - پارت 1
مقدمه: دوستان لطفاً توجه داشته باشید که حدود ده پارت اولیه رمان مونالیزا با رمان در رویای دژاوو همزمان هستش تا شما متوجه بشید که قصهی زوج جدید ما، دقیقا از کجای دژاوو شکل گرفته! وگرنه ما اینجا یه قصه ی کاملا جدید داریم! همچنین توجه داشته باشید که صحبتم اصلا به این معنا نیست که از خوندن ده پار...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 2
از دروازهی بزرگ خانه عبور و ماشین را زیر سایهبان پارک کرد. امشب تولد دخترعمویش بود و حالا از سر و صدایی که نمیشنید میتوانست حدس بزند جشن تمام شده است. حتما که ترمه از دستش عاصی بود و بابت این دیر آمدن مواخذهاش میکرد! مشکل اینجا بود که بودن با مرد دوست داشتنیاش را به هر چیز دیگری ترجیح می...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 3
- یه کادوی توپ برات دارم ولی به سبک خودم! فردا باید باهام بیای مزون نشونت بدم. دختر عمویش برخلاف همیشه هیچ ذوقی نشان نداد. فریال تنش را روی میز خم کرد و گربهی توی دستان او را گرفت و توی آغوش خود کشید. پشمهای سفید و بلندش را نوازش کرد و با مهربانی گفت: - لوسی چه خبرا؟ گربهی چاق خرناسهای کشی...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 4
- فکر کردم خونه نیستی بابا. - اتفاقا نبودم. امشب شیفت بودم منتها زنگ زدم مخ داداشت رو زدم که به جای من بره! و لبخند موذیانهاش آنقدر به دل دخترش نشست که او را هم به خنده وا داشت. دلش خیلی برای برادر بیچارهاش میسوخت؛ اما کل کلهای این پدر و پسر را هم خیلی با اشتیاق دنبال میکرد. عطا با ابروها...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 5
خانهی برادرش توی طبقهی پنجم یک آپارتمان شش طبقه و ده واحده بود. یک هشتاد متری دو خوابهی کوچک؛ اما مدرن و زیبا. فرهاد برای اینکه رهن کاملش کند از خواهرش کمک گرفته بود و حالا از این بابت خود را مدیون او میدانست. ورودیاش یک راهروی بلند بود که به سرویس بهداشتی و اتاقها راه مییافت و میانهی این...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 6
مادرش از او خواسته بود که آخر هفته را به خانهی مادربزرگش بروند تا با خاله ریحانهاش وقت بگذرانند تا پیش از آنکه به کانادا برگردد همگی دور هم جمع شوند. خاله ریحانه از ازدواج اولش پیمان را داشت و از ازدواج دومش با عموی مرحومِ فریال، ترمه را داشت. فریال همیشه به مادر و خالهاش غبطه میخورد اینکه د...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 7
به پارک نزدیک خانهی مادربزرگش که رسید، قدمهایش را تند کرد. برگهای چنار روی چمنهای خیس افتاده بودند و سرما باعث شده بود که حتی پرنده هم آن حوالی پر نزند. یک دنا پلاس سفید رنگ با سقف پانوراما تنها ماشینی بود که در آن اطراف و دقیقا زیر یک درخت بلند قد چنار پارک شده بود. میتوانست از آن فاصله ببی...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 8
هوا دیگر خیلی سرد نبود و هر روزی که میگذشت نشانههای بهار بیشتر میشدند. حیاط عمارت خیلی بزرگ بود؛ پر از درختان کاج و یک قسمتی هم میوههای تابستانی. بوتههای گل توی یک ردیف مرتب به دور محوطههای چمن کاری شده، کاشته شده بودند. توی فصل سرما مثل همیشه شاخ و برگهایشان خشک شده بود و فریال منتظر روزی...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 9
معین نشسته بود پشت میز اتاقش و به لپ تاپ مقابلش چشم دوخته بود. عکسهایی که گرفته بود را یکی پس از دیگری چک میکرد تا بهترینها را برای پیج کاریاش جدا کند. شوفاژ کنارش به قدری فضای اتاقش را گرم و مطبوع ساخته بود که به یک تی شرت نخودی رنگ بسنده کرده بود. کاملا ساده و فقط روی سینهاش یک کلمهی انگل...
بروزرسانی در : ۹۰۹ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 10
مامان منیر مقابل تلویزیون نشسته بود و یک چشمش به سریال بود و چشم دیگرش به کارتهای تاروتش. چند لحظهی طولانی مکث کرده بود و از بالای فریم عینکش بازیگرها را زیر نظر گرفته بود و حرص خورده از رفتار شخصیت منفی قصه پشت سر هم و با تاسف نوچ نوچ میکرد. سایهی فریال را از صفحهی تلویزیون دید که داشت پاور...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 11
معین دستش را از زیر چانهاش برداشت و با دقت نگاهشان کرد. آن مرد بلند قد که پیراهن و شلوار مشکی پوشیده بود مدام سعی میکرد جلوی ورود آن یکی را بگیرد. چشمانش را ریز کرد تا از آن فاصله بتواند جزئیات چهرهی او را ببیند. سخت بود؛ اما بالاخره توانست برادر فریال را تشخیص بدهد. مرد ناشناس و لاغر اندام مد...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 12
روز سوم فروردین هیچکس حوصلهی خودش را هم نداشت. خانوادهی مظفری توی بزرگترین شوک زندگیشان فرو رفته و هنوز هم با آن کنار نیامده بودند. ازدواج پنهانی تنها پسر خانواده... کسی که برای ادامهی نسل و حرفهی خانوادگیشان تمام امیدها را به او بسته بودند؛ به اویی که گویا توی قید و بند این حرفها و حساسیت...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 13
فرهاد مظفری هرگز مورد قبول پدرش نبود؛ اما با این حال عطا دور از چشم پسرش به منافع او فکر میکرد. همیشه این خصلت را از او پنهان میکرد. احساس میکرد غرورش میشکند اگر فرهاد حمایت زیر پوستیاش را ببیند! عطا اخلاقهای خاص خود را داشت. یک مرد میانسال، سرحال و قبراق که موهایش خیلی زود سفید شدند و سیبی...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 14
معین باز هم به همان اندازه تعجب کرده بود؛ حتی بیشتر! چون فکر میکرد پس از بوسهی آن روز و پس از آن سکوت سنگین دیگر تماسی از طرف فریال نخواهد دید و حالا تن او را چسبیده به خود میدید و دستانِ او حلقهی گردنش بودند. خیلی آرام و خیلی مردد دستانش را به دور کمر او آویخت و چشمانش را بست. فریال با حس دس...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 15
با حرکت مادرش به خودش آمد و کمی شانههایش بالا پریدند. خیلی آرام با لحن سرزنش آمیزی لب زد: - چه خبره مامان؟! ترسیدم! - الکی نشستی اینجا که چی؟ - مامان زشته توروخدا. سعی کرد لبخند لرزانی به لب بیاورد تا توجه زن داییاش را از مادرش دور کند. استکان توی دستش را به روی میز چوبی جلو مبلی گذاشت؛ دقی...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 16
معین از روی شانه نگاهش کرد و گفت: - چرا؟ خب میبرمت در خونه که راحت باشی. - نه نیازی نیست همهاش سه تا خونه فاصله است... بابامم که اینجاست. حالا که فهمید سانتافه سفید رنگ مقابل آن خانه متعلق به چه کسی است، کوتاه آمد و همانجا هم توقف کرد. فریال به طرفش خم شد و بوسهی کوچکی روی گونهاش زد. - ...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 17
شهر به روزهای عادیاش بازگشته بود. باز هم ازدحام جمعیت، شلوغی و ترافیک! هوای آلوده و روزهای کاری... نازنین به محل کار پدر و برادرهایش آمده بود تا پارچه بخرد. خودش خیاط بود و با هر پارچهای که میخرید میتوانست با دستان خودش لباس مد نظرش را بدوزد. موهایش را زیر شال صورتیاش یک طرفه انداخته و پشت...
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 18
کسی داشت روی مسیر سنگفرش شده قدمهای منظمی بر میداشت. با شنیدن این صدا سر بلند کرد و نگاهی به پشت سرش انداخت. سایهی کشیدهای داشت به طرفش میآمد و میدانست که پسرخالهاش است. پیمان زیر چراغ پایه دار کنار نیمکت ایستاد و حالا نور روی نیمی از چهرهاش میتابید. - چی شده اومدی اینجا نشستی؟ - هیچ...
بروزرسانی در : ۸۸۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 19
دکمههای مانتوی آبی و سبکش را بست. کاغذهای طراحی شدهاش را روی میز مرتب کرد. صدای باران بهاری را از کانال کولر میتوانست بشنود که خیلی آرام و پیوسته داشت میبارید. صدای قدمهایش روی سرامیکهای روشن کف مزون طنین انداختند. چراغها را یکی پس از دیگری خاموش کرد و از در خارج شد و آن را پشت سر خود بست...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 20
پشت سر ماشین فرهاد به راه افتاده بود و آنقدر توی کوچههای پیچ در پیچ و تنگ پایین شهر میراند که احساس میکرد سرش گیج میرود. هوا تاریک بود و کوچههای خلوت و تاریک آنقدر ترس به جانش انداخته بودند که احساس میکرد موجودی ناشناخته روی صندلیهای عقب ماشینش نشسته است و هر لحظه ممکن است خفتش کند! اخم...
بروزرسانی در : ۸۷۹ روز پیش
