پارت بیست و سوم :

راهروی کلانتری شلوغ و پر رفت و آمد بود. کسی با صدای بلندش با موبایل صحبت می‌کرد و روند شکایتش را توضیح می‌داد... زنی با صورت کبود روی صندلی پلاستیکی نشسته بود و شوهرش را نفرین می‌کرد و دختر بچه‌ی کوچکی با صورت اشک آلود به پایش می‌پیچید. چند نفری پرونده به دست در حال رفت و آمد بودند و فضای پر سر و صدای آن‌جا،هر لحظه داشت غیر قابل تحمل تر می‌شد.
معین دست به سینه کنار رضا نشسته بود و به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • محیا

    1

    این پارت عالی بود مخصوصا اخرش

    ۱ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😅💚

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    1

    مهر پاکیزه ی کی بودی توووووو لعنتیییی😂😂

    ۱ سال پیش
  • آنیا

    0

    طفل معصوم مهرپاکیزه🤣

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    🤣🤣🤣

    ۲ سال پیش
  • مینو

    0

    دلم برا مهر پاکیزه سوخت😂🥲

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    طفلکی شد خیلی😆

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    طفلکی شد خیلی😆

    ۲ سال پیش
  • Razi

    2

    واای جناب مهر پاکیزهههه🤣🤣 چقد با این پارت خندیدم دست خوش😂🦋

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم همیشه بخندی عزیزم😍

    ۲ سال پیش
  • Roghayyeh

    0

    🤣🤣جناب مهر پاکیزه خیلی خوب بود😂

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    😅💚💚💚از اسکوبار به مهر پاکیزه تغییر کرد😁

    ۲ سال پیش
  • Hoda

    0

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    💚

    ۲ سال پیش
  • فرگل

    1

    وای عاشق مرتضی ام یعنی😂😂😂😂😂😂مُهر پاکیزه خودش رو لو داد

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    فقط اعتماد به نفسش...😂

    ۲ سال پیش
  • صدف

    0

    خیلی داره جالب میشه داستان رو دوست دارم و واقعا تبریک میگم به نویسنده عزیز و توانمند

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم عزیزم خوشحالم که دوسش داری🥰

    ۲ سال پیش
  • Roghayeh

    0

    وای😄😂چقد خندیدم به مهر پاکیزه ای که مرتضی باشه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خیلی اعتماد به نفس داره🤣

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی

    0

    وای چقدر خندیدم سر این پارت آزاده جون😂 بچه رو به خودکار تشبیه میکنه، عجب اسمی هم براش پیدا کرده.

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خوش اومدی ستاره عزیزم😍😍 امیدوارم ازش لذت ببری💚💚

    ۲ سال پیش
  • Mehr

    0

    یه امشب شب پارته همین امشبو داریم چرا امید پارتو واسه فردا بزاریم

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    عزیزان همه با هم بخونیم...که امشب شب پارته که امشب شب پااارته🥰

    ۲ سال پیش
  • Mehr

    1

    به نظرم یکی از جذاب ترین مکالمه ها بین تمام رمانایی که خوندم بود 🙂😁

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    وای مرسی لطف داری😍😍😍

    ۲ سال پیش
  • مهدخت

    0

    مهره پاکیزه گیر افتاد ک وای

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مهر پاکیزه داره به قهقرا می‌ره😅🤭

    ۲ سال پیش
  • مرجان

    0

    ینی چی مرتضی رو ننداز زندانن آزااااده 😭😭🥲❤️

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    متاسفم که کاخ آرزوهات داره گیر می‌افته🤭

    ۲ سال پیش
کپی شد!