لیست کلیه پارتهای رمان مونالیزا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان مونالیزا - پارت 41
ناگهان چشمها و صدایش رنگ اشتیاق به خود گرفتند و گفت: - چرا نمیپرسی چی شده؟؟ پریناز کمی نگاهش کرد و پاهایش را از روی دستهی مبل برداشت و این بار نشست. سری تکان داد و بیاشتیاق پرسید: - چی شده مگه؟! - بابام اجازه داد معین و خانوادهاش بیان خونهمون! و از سر اشتیاق کف دستانش را بهم کوباند. پر...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 42
برادرش قبلا به او گفته بود این کار را به این دلیل انجام داده است که واقعا از مرتضی خسته شده است! فرهاد نگاه حرص خوردهاش را پس از مکثی طولانی بالاخره از روی خواهرش برداشت و به گلشنی نگاه کرد که توجهی به فریال نکرده و هنوز هم خیلی منتظر به مردمکهای فرهاد نگاه میکرد. - من... من مرتضی رو فرستادم ...
بروزرسانی در : ۸۲۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 43
داشت تصویر خودش را توی آینهی ایستاده و قدی اتاقش نگاه میکرد. یک آینهی چوبی که دقیقا مثلش را توی مزون داشت. یک شومیز شیری رنگ و گلدوزی شده به همان رنگ را روی یک دامن سفید پوشیده بود. آستینهای شومیزش مچی و چیندار بودند. دامن پیلهدارش میدی بود و تا ساق پاهایش میرسید. گلشن روی لبهی تخت خوابش...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 44
فریال پشت برادرش خیلی تند و سریع پلهها را پایین آمد. قلبش با حال عجیبی میزد... احساس میکرد هر لحظه ممکن است قلبش سینهاش را بشکافد و بیرون بیاید... بعد هم از پلهها سر بخورد و جلوی پای پدر عصبانیاش بیفتد. عطا توی ورودی دایرهای شکل خانه ایستاده بود... درست مقابل پلکان چوبی... درست میان سالن ...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 45
فصل دوم چند روز کارش گریه بود و دوری از تمام آدمهایی که میشناخت! زیر چشمهایش گود افتاده بودند و رنگ از رخش رفته بود. سر درد مزاحمی چند روزی بود که دست از او بر نمیداشت. چشمانش از گریههای این روزهایش مدام در حال سوختن بودند و پلکهایش قرمز... دوست داشت بمیرد! واقعا دلش همین را میخواست؛ اما...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 46
هالهای از اشک دور چشمانش را گرفت. شک نداشت که مردمکهایش توی آنهمه اشک غلتان بودند... آنقدر تصویر مقابلش را تار دید و نفس لرزانی کشید که نزدیک بود از پای بیفتد! رمق از تنش پر کشیده بود و نمیتوانست یک قدم به جلو بردارد. خشک مثل یک مجسمه هنوز هم کنار در ایستاده بود و به رضا نگاه میکرد! دوست دا...
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 47
در اتاق برادرزادهاش را به آرامی پشت سر خودش بست؛ اما دستهی توپی شکل در را هنوز هم توی دستش داشت. کمی مکث کرد و پلکهایش را روی هم نگه داشت. دستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت و نفسش را بیرون فوت کرد. از روز مرگ برادرش هزاران بار با خودش تکرار کرده بود... خوش به حال روزبه! خوش به حال روزبه! واقعا ...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 48
شومیز خامه دوزی سفید و جین اسکینیاش را با لباسهای خواب عوض کرد و مقابل آینه نشست. کش موهای سیاهش را درآورد و آنها را به روی شانههایش انداخت. نزدیک به چهار ماه بود که تصمیم گرفته بود موهایش را فعلا رنگ نکند و حالا سیاهیشان تقریبا تا گوشهایش میرسید. از توی کشوی میزش یک تکه پنبه برداشت و به م...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 49
معین میخواست او را ببیند و فریال اول حرصش گرفت! فکر کرد شاید بهتر باشد جواب ندهد و دوازده روز بیمحلیاش را تلافی کند؛ اما انگشتان لرزان و لعنتیاش... همانهایی که اصلا به حرفش نبودند فورا برای آن مرد تایپ کرد. « من توی مزونم. بیا اینجا » با یک ضرب بلند شد و جلوی آینه ایستاد. آنقدر به قدمهای...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 50
فریال باز هم نگاهش نکرد. احساس میکرد توی بد مخمصهای گیر افتاده است. لب پایینش را به دندان گرفت و چشمانش را روی دستان هردویشان ثابت نگه داشت. - هر چی هست بهم بگو! فریال آب دهانش را بلعید و باز هم گلویش کمی درد گرفت. تازه یادش افتاد که احتمالا به ویروسی مبتلاست و این همه نزدیکی با معین قطعا ا...
بروزرسانی در : ۸۰۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 51
فریال حالش خوب نبود. آب دهانش را که میبلعید، گلویش درد میکرد و بینیاش هم از صبح که بیدار شد، گرفته بود. توی تخت خوابش دراز کشیده و بیآنکه بخوابد فقط چشمانش را بسته بود. خدمتکار خانه برایش سوپ جو پخته بود و هنوز دست نخورده روی میز طراحیاش بود. دیروز فضای مزون کمی سرد بود و تغییر فصل هم کمی د...
بروزرسانی در : ۸۰۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 52
دهان فریال به اندازهی یک بند انگشت باز ماند. ناگهان سرمایی را احساس کرد که روی شانههایش نشست و رخوت تنش را به کلی سست کرد. هاج و واج سر پایین افتادهی مرد مقابلش را نگاه میکرد و حالا با سکوتشان، زمزمهی حاضرین توی کافه واضح تر شنیده شد. دخترِ میز کناری به صحبتهای دوستش با صدای بلند خندید و گف...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 53
عطا نشسته بود روی صندلی حصیری توی بالکن. درست مقابل زنش! چشمانش را خیلی آرام توی باغ نیمه تاریک میچرخاند و آنقدر توی فکر بود که نه صدای جیرجیرک را میشنید و نه بخاری که از فنجانِ چای هلدارش بلند میشد را میدید. فریال و ترمه هر کدام توی اتاقهای خودشان بودند؛ اما همزمان توی سر عطا هم چرخ میخ...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 54
عطا کتش را به پشتی صندلیاش آویخته و پشت میزش نشسته بود. کاغذهایی را یکی پس از دیگری نگاه میکرد و سپس مهر و امضا میکرد. آنقدر محو کارش بود که اخمی بیاختیار روی پیشانیاش نشسته بود. با وجود جدیتی که داشت در آن لحظه صرف کارش میکرد، به این فکر میکرد که چقدر دانشجویان هتلداری را دوست دارد چون ...
بروزرسانی در : ۷۹۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 55
مرتضی حرکت دو انگشتش را یک بار دیگر به نشانهی تاکیید تکرار کرد و پشت به او به راه افتاد. فرهاد دست به کمر کمی با تاسف نگاهش کرد. یک قدم به عقب برداشت و بعد تنش را چرخاند تا به اتاق پدرش برگردد. عطا یک دستش را زیر پیشانیاش گرفته و دیگری را روی میز مشت کرده بود. با شنیدن صدای در که بسته میشد متو...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 56
معین دست فریال را از زیر میز رها کرد و تنش را عقب کشید. فریال خط نگاه مرد را که دنبال کرد، به پدر و برادرش رسید. داشتند با قدمهای محکمی از میان میزها عبور میکردند و عطا گاهی مکث میکرد تا با یک مشتری صحبت کند. فریال آب دهانش را بلعید و از ته قلب آرزو کرد که پدرش، معینِ مهربانش را نرنجاند! با ن...
بروزرسانی در : ۷۹۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 57
معین خیلی بیحوصله از رستوران بیرون زد. واقعا احساس میکرد کشتیهایش غرق شدهاند... با چهرهای مغموم به طرف ماشینش قدم برداشت و بیآنکه آن را روشن کند، پشت فرمان جای گرفت. نفس کلافهاش را بیرون فرستاد و فکر کرد واقعا انتظار چنین برخوردهایی را داشته؛ اما این انتظار دلیل نمیشد الان غمگین نباشد و ...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 58
بوی تنباکوی قلیان قمرالملوک توی فضا پیچیده بود و سکوت سنگینی میان همه حکم فرما بود. فریال داشت از استرس درونیاش ناخنهایش را میجوید... فرهاد مثل یک پسربچهی تخس گوشهی سالن دست به سینه، به دیوار تکیه زده بود. درست پشت سر مبلی که مادرش آنجا نشسته بود. همین صحنه داشت عطا را بیشتر عصبی میکرد! ای...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 59
مینا و نازنین پشت میز آشپزخانه نشسته بودند و داشتند برای سالاد، کاهو و گوجه خرد میکردند. معصومه پشت سر آنها داشت توی سینک ظرفشویی برنجش را آبکش میکرد. همیشه هم از سر عادت قبل از اینکه برنج را توی صافی بریزد، «بسم الله» میگفت. - مامان قربون دستت نون بذار کف قابلمه! صدای رضا از توی سالن میآم...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 60
محمد واقعا نمیدانست چه جوابی بدهد که عاقلانه باشد تا نه سیخ بسوزد و نه کباب! برادرش به او اعتماد داشت و از طرفی هم میدانست که اگر مادرشان این موضوع را بفهمد حتما بد میشود چون در نظر خانوادهی امینی هم این مسئله تمام شده است... درست مثل مظفریها! - الکی به من نگو که نمیدونی! خودم شنیدم که عصر...
بروزرسانی در : ۷۸۶ روز پیش
