لیست کلیه پارتهای رمان مونالیزا : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان مونالیزا - پارت 81
نشسته بود روی طاقچهی پنجرهی اتاقش و زانوانش را در آغوش گرفته بود. به باغی نگاه میکرد که توی تاریکی مطلق فرو رفته بود... یک زمانی به وقت بچگیهایش یقین داشت اشباح و اجنه شبها میان درختان باغِ عمارت پرسه میزنند و حالا این فکر برایش به کلی احمقانه شده بود. کارش شده بود خیال پردازی و مرور خاطرات...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 82
سرش را به سوی دختر چرخاند و با اخم یک «چی» گفت. نفسی گرفت و لحن طلبکارش را به کار گرفت و کمی به او توپید: - چی میگی فریال؟؟ ها؟ پس خودمون چی؟ خودمون چی؟ دختر سرش را بالا نیاورد و نگاه معین یک لحظه پر از بدگمانی شد. با شک و شبهه پرسید: - تو... ببینمت! یعنی تو واقعا حَـ حرفت همینه؟ فریال سرش ر...
بروزرسانی در : ۷۴۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 83
سالن زیبایی پر از هرج و مرج بود و موزیک در حال پخش دیگر داشت از حوصله خارج میشد! بوی رنگ مو و مواد ناخنکاری توی فضا پیچیده بود و برخی از دخترها برای اینکه صدای خود را از پس موسیقی در حال پخش به گوش بکدیگر برسانند، بلند بلند درمورد مسائل خانوادگی و اقوام صحبت میکردند. گاهی تعجب میکردند و گاهی ه...
بروزرسانی در : ۷۴۲ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 84
مقابل پریناز پشت میز چوبی نشسته بود. دستانش را در هم گره زده و با اخم نگاهش میکرد. - من که بهت گفتم اصلا از اینجا خوشم نمیاد! پریناز بیحوصله اخمی کرد. - اوف چه ربطی داره تو رو خدا؟ ما همیشه میاومدیم اینجا فقط با معین نمیاومدی که! فریال شانهها و ابروهایش را بالا انداخت. واقعا دوستش منظورش...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 85
معین توی فروشگاه برگشت. اخمهایش در هم بود... دلتنگش بود و هنوز هم دوستش داشت. آنقدر به او نگاه نکرده بود که حتی نمیدانست چه لباسهایی بر تن داشت؟ از او میترسید... از تمام جذبهای که برایش داشت میترسید. مطمئن بود اگر نگاهش میکرد دیگر نمیتوانست حرف دلش را آزادانه بزند و قطعا توی دامش میافتا...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 86
خیلی با دقت طراحیهای جلوی دستش را نگاه میکرد. آدمهایی که توی مزونش کار میکردند را با وسواس زیاد انتخاب کرده بود. نمونه کارهایشان را با دقت فراوان بررسی کرده و بعد آنها را پذیرفته بود. همیشه سعی میکرد بهترینها را در اختیار مشتریهایش بگذارد و حق با گلشن بود! اگرچه پدرش سرمایهی قابل توجهی ب...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 87
کارگران تمام وسایل را با دقت تمام توی چندین کارتن میگذاشتند. فریال پشت پنجرهی اتاقش و به دور از هیاهوی جمعآوری وسایل؛ دست به سینه ایستاده بود. از وقتی معین از زندگیاش رفته بود، توی جای جای این اتاق قامت او را میدید... به خصوص آن مبل دو نفرهای که در سمت راست میزش بود و معین هر زمان میآمد رو...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 88
معین داشت میسوخت و به نظرش این عجیب ترین عذاب وجدانی بود که توی تمام عمرش تجربه کرده بود. عذاب وجدان از اینکه دختر توی قلبش را خیلی بد رنجانده است و خودش هم خیلی خوب قبول داشت. تا به اوج این عذاب میرسید کسی توی سرش میپرسید مگر حرفهایش دروغ بوده است؟؟ از دیروز که محمد و رضا با او صحبت کرده بو...
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 89
به طرف فریال چرخید و بالاخره نگاهش کرد. برای چند لحظهی طولانی... و دوست داشت بیشتر طولش بدهد. فریال قدم برداشت تا از او گذر کند و قفل در را باز کند. - واسه چی قفل کردی؟ سر راهش به معین که رسید بازویش توی دست او کشیده شد. - از این یارو خوشم نمیاد. دوست ندارم دور و ورت ببینمش! لحن طلبکارانهاش...
بروزرسانی در : ۷۳۰ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 90
این همه هیجان اصلا برایش عادی نبود! یک جوری انرژی داشت که انگار برای اولین بار از فریال پاسخ مثبتی را گرفته است... هر چند که او مستقیما این پاسخ را تحویلش نداده بود؛ اما قطعا حرفش همبن بود... فریال عاشقش بود امکان نداشت او را نخواهد. به نظرش توی تمام زندگیاش هرگز کسی تا این اندازه او را نخواسته ...
بروزرسانی در : ۷۲۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 91
گلشن مقابل آینه ایستاده بود و خیلی با دقت رژلب قرمزش را روی لبهایش میکشید. در مشکی رنگش را بست و لبهایش را چند بار روی هم زد و با سر انگشتش اضافهی آن را از زیر لبش پاک کرد. صدای فرهاد از بیرون اتاق به گوشش رسید: - اومدی؟ - اومدم دیگه... یه دیقه وایسا! - ای بابا... الان یه ساعته که میگی یه...
بروزرسانی در : ۷۲۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 92
عطا داشت سریع و پر عجله روی تردمیل میدوید. دانههای عرق از میان موهایش تا روی صورت و گردنش راه گرفته بودند. همیشه زودتر از دیگر اعضای خانواده از خواب بیدار میشد. اول ورزش میکرد و بعد دوش میگرفت. ساعت نه صبح هم در کنار همسر و مادرش صبحانهی مفصلی میخورد. هر روزی که صبح سر کار نبود، همین برنام...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 93
مزون بالاخره سر و سامان گرفته بود. هر چیزی سر جای خودش قرار گرفت و یک سری وسایل نو نوار هم اضافه شده بود. دو برابر مزون قبلی بود و فریال احساس میکرد حالا میتواند خوب نفس بکشد! هر چند دلش برای محل کار قبلیاش تنگ میشد... برای اولین بار همه چیز را از همان جا شروع کرده بود، حتی قرارهایش با معین! ...
بروزرسانی در : ۷۲۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 94
فریال دستانش را به دور بازوی معین حلقه کرده و سرش را روی شانهی او گذاشته بود. هوای خنک شبانگاهی توی شالش میخزید و به میان موهایش میرسید. هر دو در سکوت روی نیمکت پارکی توی تاریکی و تنهایی نشسته بودند. فریال فکر کرد این عجیب ترین خواستگاری بود که تا به آن روز توی زندگیاش دیده بود؛ اما مطمئن بو...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 95
پس از چند دقیقه دوباره توی سالن برگشت... حتما تا حالا آرام شده بودند! بارها با چشمان خودش دیده بود که عطا به خاطر او سحر را توبیخ میکرد. مادرش هرگز عوض نمیشد و اصلا در نظر فریال نیازی هم نبود چون دیگر اگه میخواست هم نمیتوانست درمورد چیزی با او مشورت کند! انگار که سخت بود و اگر میگفت شنیده نم...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 96
فریال بارها و بارها به آشپزخانه سر زد. هزاران بار همه چیز را با دقت چک کرد. میوهها... فنجانها و بشقابها... همهشان را تک به تک! به نظرش دفعهی قبل که خانوادهی امینی میخواستند به خانهشان بیایند تا این اندازه حساسیت به خرج نداده بود... حتی لباسهای آن شب را هم نپوشید! انگار که آنها برایش دیگ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 97
به همراه سهیل توی مطب نشسته بودند. آمده بود که دکتر بینیاش را معاینه کند و حالا دست به سینه پای چپش را به نشانهی انتظار روی سرامیک سفید ضرب گرفته بود. انتظار چیزی بود که هرگز مرتضی نمیتوانست با آن کنار بیاید و واقعا حوصلهاش را سر میبُرد. بدتر اینکه همیشه احساس میکرد برای دیگر مراجعه کنندگان...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 98
چند روزی بود که توی خانهی امینی، صحبت مدام بر سر خرج و مخارج و هزینهها بود! خانوادهی مظفری یک سالن عقد بسیار زیبا در غرب تهران انتخاب کرده بودند که هزینهاش نسبت به دیگر سالنها بیشتر بود و این اصلا جای تعجبی نداشت! حسین و معصومه در خلوت خودشان گفته بودند وقتی معین به تفاوتهایشان اهمیتی نداده...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 99
فریال دستش را به دور بازوی معین حلقه کرده و شانه به شانهی او به دور دریاچه مصنوعی قدم میزد. هوا کاملا خنک بود و داشت به استقبال بهار میرفت. آدمها توی دستههای چند نفره قدم میزدند و بعضیها هم نشسته بودند و صدای خندهها و صحبتهایشان توی فضای آنجا پیچیده بود. معین دستانش را توی جیبهای شلوار...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 100
بعد از مراسم عقد، فرهاد و گلشن ستاره را که به خانه رساندند تصمیم گرفتند کمی بمانند و حالا فرهاد آرنجش را به متکایی تکیه داده بود و خیلی با دقت متنی را درمورد کارش از روی موبایلش میخواند. گلشن توی حیاط آمد و سینی چای را کنار دستش گذاشت. فرهاد بیآنکه سر بلند کند، گفت: - مرسی عزیزم. - نوش جان! ...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
