لیست کلیه پارتهای رمان مونالیزا : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان مونالیزا - پارت 61
روی نیمکت یک پارک نشسته بودند با اندکی فاصله... فقط یکم! در حدی که هیچ برخوردی میانشان نبود. فریال این فاصلهها را دوست نداشت؛ اما معین گاهی به سرش میزد و آنها را رعایت میکرد. تازگیها به این نتیجه رسیده بود که تا حد امکان فاصلهی فیزیکیاش را با دختر حفظ کند چون دیگر داشت حتی از خودش هم میتر...
بروزرسانی در : ۷۸۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 62
نازنین میوهها را خیلی با دقت توی ظرف پایه دار چید و هفت بشقاب از توی یکی از کابینتهای کرم رنگ آشپزخانهاش برداشت. به طرف سالن خانهاش برگشت و با صدای بلندی که سعی میکرد آن را به اتاق پسرش برساند، گفت: - امیرعلی؟ بیا میوه بخور عزیزم. بیا که درسا هم باهات بیاد. ظرف میوه را روی میز گذاشت و بشقا...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 63
آسانسور در طبقهی مربوطه توقف کرد و معین از آن خارج شد. مزون در سمت راست آسانسور بود و مقابلش ایستاد. کوبهی آن را به صدا در آورد. واقعا برایش عجیب بود که چرا هر روز احساس دلتنگی میکند؟ یعنی آن دختر هم همین احساس را دارد؟ هر روز دلش میل به دیدن این مرد دارد؟ حتی ذرهای هم شک نداشت که همینطور اس...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 64
فریال این را با اخمهایی در هم کشیده گفت و شاسی توی دستش را روی داشبورد پرتاب کرد؛ بعد هم که با عصبانیت در ماشین را باز کرد. تندی پیاده شد و در را به قدری بهم کوباند که شانههای معین بالا پریدند. بدون آنکه توقف کند و یا به پشت سرش نگاه کند قدمهای سریعی برداشت و بیهدف وارد خیابانی شد که خیلی بی...
بروزرسانی در : ۷۷۹ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 65
سالن چرخهای خیاطی واقعا جای پر سر و صدایی بود که البته این اصلا برای کسانی که مدتها بود توی مزون کار میکردند؛ دیگر اصلا عذاب آور نبود... حتی شاید دوستش داشتند و یا شاید هم از سر عادت دیگر آن را نمیشنیدند. فریال تکیهاش را به میز اتو که در راس باقی میزها بود، داده بود و به پارچههای سفید رنگ...
بروزرسانی در : ۷۷۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 66
هر زمان که غمگین میشد و گریه میکرد، سردرد شدیدی به سراغش میآمد و حالا هم نیاز شدیدی به یک مُسکن داشت. در سالن را بست و احساس کرد هر لحظه ممکن است از پای بیفتد. از لحظهای که معصومه و نازنین از مزون رفتند، هزاران بار با خودش تکرار کرده بود که باید با پدرش صحبت کند. داشت میسوخت از اینکه معین جم...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 67
خودش را دوباره روی تختخوابش انداخت و بالشتش را روی سرش فشرد. باز هم از فکر زیادی سردرد به سراغش آمده بود. مادرش حسابی چشمش را ترسانده بود؛ اما مطمئن بود که معین برایش فراموش شدنی نبود. هیچکس نمیخواست آن دو با هم باشند و همین فکر اشکهایش را روانه کرده بود. این روزها تمام تنش داشت از غم و غصه ضع...
بروزرسانی در : ۷۷۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 68
ستاره نگاهی به اطرافش انداخت و کمی حیرت زده پرسید: - وا... چی شد یهو؟ رضا خیلی خونسرد جواب داد: - برق رفته! میاد الان... - چی؟؟ دختر یک طوری طلبکارانه سرش داد زد که انگار او مسبب این اتفاق است! کمی شوکه شده بود و از همان لحظهی اول... هنوز خون به مغزش نرسیده، به سرش زد! کف دستش را روی پیشانی...
بروزرسانی در : ۷۷۲ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 69
فریال با اشتیاق از روزش میگفت و معین به تک تک کلمات او گوش میکرد؛ اما لابهلای همین کلمات او، ذهنش پی حرفهای شب گذشته بود. حرفهایی که از فریال شنیده بود واقعا چیزی نبودند که بیخیالشان باشد... این دختر که غیب نمیدانست؟ - اگه جایی کار نداری میشه بریم من یه چند تا مداد بخرم؟ معین دستش را زی...
بروزرسانی در : ۷۷۰ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 70
- سلام! عطا کاغذهای جلوی دستش را خیلی آرام به کناری گذاشت و خیرهی مرد بلند قد مقابلش شد. پلکهایش را کمی با تعجب بهم زد و هر بار مردی را دید که یک پیراهن سبز خیلی کمرنگ را به روی شلوار کرم رنگی پوشیده بود. کاملا آراسته و مرتب. عطا آنقدر جا خورده بود که هنوز سلام نکرده بود. معین دو قدم به داخل ...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 71
مصطفی از وقتی که آمده بود اخمهایش کمی در هم بودند. هر کسی میتوانست با دیدنش پی ببرد که واقعا با خواهش و تمنا به آن خانه آمده است! دست به سینه روی مبلی نشسته بود و چشمانش خیرهی تلویزیون مقابلش بودند که پسر بزرگش سامی به همراه رضا خیلی هیجان زده مشغول پلی استیشن و فوتبال بودند. نازنین هم روی ...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 72
عطا احساس میکرد خون خونش را میخورد! در نظر او معین سن بالا بود و اصلا نمیفهمید دختر جوانش چرا باید عاشق یک مرد چهل ساله شود که اتفاقا کمی هم از سنش بزرگتر به نظر میرسد و بدتر اینکه یک ازدواج ناموفق را پشت سر گذاشته است! قطعا که فریال عقلش را از دست داده بود! قبول داشت که معین در ظاهر مرد بی ...
بروزرسانی در : ۷۶۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 73
رضا با شنیدن صدای برادرش سرش را بلند کرد و در همان نگاه اول چهرهی ستاره را آشنا احساس کرد. کمی چشمانش را ریز کرد و به صورت گرد و چشمان بادامی و مشکی او نگاه کرد و این ترکیب را فورا به یاد آورد. ستاره خیلی تصنعی نگاه متعجبی به او انداخت و قدمهایش را به سوی او برداشت. در حالی که نوک انگشتش را به ...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 74
یک جایی درست کنار شقیقههای معین درد میکرد. فریال توانسته بود رگ ورم کردهی کنار پیشانیاش را ببیند. معین احساس میکرد تنش از این بحث و جدل کوتاه؛ اما مهم، حسابی داغ شده است. خودش هم خیلی خوب احساس میکرد که دارد کم کم از پوستهی آرام همیشگیاش خارج میشود! صدای برخورد و کوبیده شدن چیزی را از پ...
بروزرسانی در : ۷۶۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 75
همه متوجه بودند که فریال دیگر اصلا آدم با حوصلهای به نظر نمیرسد. چند وقتی بود که دیگر توی جمعهای خانوادگی یا شرکت نمیکرد و یا حرفی برای گفتن نداشت. دختر عموی لوسش مدتها بود که با قهر از عمارت رفته بود... هر روز منتظر بود قمرالملوک خبری از او بگیرد؛ اما اصلا فایده نداشت... حالا به خواست عطا ا...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 76
باغ مجللی بود و سراسر آراسته به گلهای سفید! ورودیاش را که پایه چراغها احاطه کرده بودند، به حوضی میرسید که دور تا دورش را گل آرایی کرده و آبنمای زیبایی را درون خود داشت. آن سوی این حوض، ورودی گنبد دار ساختمان با ستونهایی برافراشته بود که هر دو طرفش پلههایی سنگی و آراسته به گل، به طبقهی بالا...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 77
معصومه دلش شکسته بود. آن روزی که معین و مصطفی باز هم با هم دعوا کرده بودند و مصطفی و زنش با قهر از خانهاش رفته بودند؛ دیگر هیچ امیدی به آشتی کردنشان نداشت. آنقدر معصومه از قهر میان این دو پسرش رنج میبُرد که هیچکس نمیتوانست بیتفاوت باشد و محمد باز هم میخواست که پادرمیانی کند! واقعا به خاطر م...
بروزرسانی در : ۷۵۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 78
نازنین خیلی متاسف سر تکان داد. - نه باید با خودش حرف بزنم ببینم تا کی میخواد خونوادهی ما رو به جون هم بندازه! پریناز ابروهای پهن و قهوهای اش را در هم تنید. - خانوادهی شما رو به جون هم بندازه؟! این چه طرز حرف زدنه؟؟ نازنین خیلی عصبی برخاست. مثل یک تپهی باروت بود... آماده برای منفجر شدن! س...
بروزرسانی در : ۷۵۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 79
فصل سوم ستاره بستهی کاپوچینو را باز کرد و تمام پودرش را توی ماگ خالی کرد. بعد از اضافه کردن شیر و هم زدنش پودر شکلات را هم روی آن ریخت و به طرف اتاق فریال حرکت کرد. سینی کوچک را جلوی دستش گذاشت و روی لبهی میز دست به سینه نشست. آفتاب تنبل صبحگاهی به درون اتاق میتابید. فریال ماگ سرامیکی آبی را...
بروزرسانی در : ۷۴۹ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 80
فرهاد کلید را توی در خانه انداخت و بازش کرد. دقیقا یک هفته پس از مراسم ازدواجش به خانهی قبلیاش بازگشته بود! همانی که برای مادربزرگش بود و با این تفاوت که حالا سندش را به نام خودش داشت! سه ماه میشد که با گلشن روزها و شبهایش را توی این خانهی لوکس سپری میکرد... یک واحد بزرگ از یک برج بلند قامت...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
