لیست کلیه پارتهای رمان مونالیزا : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 123
-
رمان مونالیزا - پارت 101
فریال حولهاش را به دور موهای خیسش پیچانده و مقابل آینهی اتاقش نشسته بود. با یک دستش موبایلش را کنار گوشش نگه داشته بود و با دست دیگرش لوازم آرایشی که میخواست استفاده کند را مقابلش ردیف میکرد! - فریال رفتی اونجا محل نمیدی ها! باهاشون هم بگو بخند نکن که فکر کنن میتونن باهات صمیمی بشن! فریال...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 102
آخرین دکمهی پیراهنش را هم بست و لبههای آن را خیلی مرتب و با دقت توی شلوارش فرو کرد. کمربندش را بست و سر جای چرخی خورد و به فریال نگاه کرد که پشت به او دراز کشیده بود. یک سال و نیم او را کنار خودش داشت... عاشقش بود و تمام محبتش را برای او خرج میکرد. همین دختر بارها حواس مردانهاش را فعال کرده ب...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 103
گلشن پشت جزیرهی آشپزخانه ایستاده بود و داشت ظرفهای صبحانه و ناهاری که به تنهایی خورده بود را میشست. موبایلش را بین گوش و شانهاش گرفته بود و به پر حرفیهای ستاره گوش میداد. - وای گلی باید زنیکهی ایکبیری رو میدیدی! آخرش با بابام کلی دعوا کردم که چرا اینو اوردی... زنیکه برگشت گفت... لحنش را...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 104
فریال چیزی نگفت و در خانه را پشت سرش بست. آنقدر حالش بد شده بود که حتی خداحافظی هم نکرد و رفت. گلشن توی راهروی خانه یک دستش را به دیوار گرفته بود و خیلی مغموم به در بستهای نگاه میکرد که فریال از آن بیرون رفته بود. نفسش را بیرون فرستاد و راه آشپزخانه را در پیش گرفت. زیرلب گفت: - واقعا نمیدونم...
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 105
این سری دیگه نمیخوام بگم بیا رمان جدیدم که اسمش «مهمیزهای سیاه» هستش! ☹️ 💚 مامان منیر با دلخوری اخمی کرد و گفت: - معلومه که واسه خودِ تو نیت کرده بودم! چرا همهتون شلوغش کردید؟ شاید نوه توی فالت باشه داماد! حالا کی گفته حتما باید بچه خودت باشه؟ این بار نگاهها میان فرهاد و گلشن چرخید. خنده ب...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 106
معین کمی مات نگاهش کرد. درماندگی و اضطراب توی چهرهی او به خصوص مردمکهایش دیده میشدند و احساس کرد دلش پایین میریزد. خیلی دلواپس لب زد: - چیزی شده؟ - حالا میگم بهت... رو به حاج حسین که حالا داشت با یک مشتری دیگر صحبت میکرد، برای جلب توجهاش با صدای بلندی گفت: - عمو جان خدانگهدارت. خسته نب...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 107
تازه به خانه برگشته و بیآنکه لباسهایش را عوض کرده باشد، روی تختش نشسته بود. خیره مانده بود به کاغذ سونوگرافی توی دستش و عکس سیاهی که ضمیمهاش بود! عکسی که هیچ چیز را به او نشان نمیداد؛ اما گفته بودند آنجا یک جنین زنده در حال رشد است که چهار هفته و احتمالا دو روز کم یا بیشتر سن دارد! یعنی آنقد...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 108
ساعتی بعد توی آلاچیق خانهی مظفری نشسته بود. دستش را به دور بازوی فریال حلقه کرده و سر او را به روی شانهاش داشت. بوی شببوها و یاس توی حیاط پیچیده بود و هوای خنک فروردین ماه، خیلی شب لطیف و مطبوعی ساخته بود. صدای قطرات آبنمای توی حوض با صدای جیرجیرکی که احتمالا همان اطراف یا شاید هم توی چمنها ب...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 109
«معین که اجازه نداد سقطش کنیم. دیگه باید باهاش کنار بیام» گلشن پیام فریال را خواند و لبخندی به لبش آمد! از اینکه میدید آن بچه قرار است در سلامت بماند؛ دلش گرم شد! از چند روز پیش که فهمیده بود خواهر شوهرش باردار است مدام دلشوره داشت... واقعا به جای فریال عذاب وجدان سقطش را داشت! حتی از خودش میپ...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 110
معین توی کارش وقفه نیانداخت. - خب؟ چی گفت؟ - نمیدونم... گلشن قرار شد بهم پیام بده ولی کلا خبری ازش نشد. امروز هم میدونم کلا سر کار بود و مشتری داشت واسه همین دیگه زنگ نزدم بهش. معین صاف ایستاد و پرسید: - خوبه این یکی؟ فریال با دقت به مروارید دوخته شده نگاه کرد. - آره! معین مرواریدی دیگر ...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 111
از دیشب که فهمیده بود دخترش باردار است مدام توی فکر بود! واکنش عطا برایش کاملا قابل پیشبینی بود و حتی حرفهایی که در دفاع از دخترشان باید به او تحویل میداد را بارها و بارها توی ذهنش مرور کرده بود. هرگز به اندازهی عطا نسبت به معین گارد نداشت؛ اما هنوز با او کنار نیامده بود! فکر میکرد اینکه این...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 112
معصومه توی آشپزخانه مقابل همسر و دو پسرش نشسته بود. مینا درسا را روی کانتر آشپزخانه نشانده و سعی میکرد بالاخره او را قانع کند که شام بخورد! هر قاشق غذایی که توی دهان دخترش میگذاشت، سر جای چرخی میخورد و به خانوادهی همسرش نگاه میکرد. همین چند دقیقهی پیش مادرشوهرش خبر بارداری تازه عروس خانواده...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 113
عطا اخمهایش را در هم کشیده بود. دخترش عقل نداشت؟ واقعا نداشت! با عقد او موافقت کرده بود؛ اما انتظار داشت این وصلت حالا حالاها هدفی جز آشنایی نداشته باشد... میخواست از مردی که دخترش را به او سپرده بود، اطمینان پیدا کند، از اینکه آیا واقعا همانقدر که نشان میدهد سنجیده است؟ مسیری را میآمد و می...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 114
همگی صدای در حیاط را شنیدند و بعد نور ماشین معین را از پس شیشههای ماتِ در دیدند. با ورود او ناخودآگاه سکوتی میان همه پیچید. اول با پدرش سلام کرد و بعد به طرف کانتر آشپزخانه و نزد بقیه آمد. سلامی به همه تحویل داد و درسا با دیدنش لبخندی زد و چشمانش درخشیدن گرفتند. دستش را جلو کشید و کودکانه گفت: ...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 115
معین انگشتان او را میان انگشتان خودش گرفت و با انگشت شستش خیلی آرام شست او را نوازش میکرد. حالا که یک بار طعم با او بودن را چشیده بود بیشتر دلتنگش میشد. روز اولی که فریال قدم توی فروشگاه گذاشته بود، با همهی خانومهایی که دیده بود برایش متفاوت به نظر میرسید؛ اما واقعا فکر نمیکرد عاشقش شود. آن...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 116
رمان مونالیزا داره به پایان خودش نزدیک میشه! همین حالا به رمان جدید «مهمیزهای سیاه» سر بزن و هیجان رو تجربه کن💚 فریال موبایلش را به گلدان وسط میز تکیه داده بود و در حالی که به تصویر عصبی مادرش نگاه میکرد، کمی کره به نان تست مقابلش مالید. - من چند بار به تو گفتم زیر بار این حرفها نرو؟؟ فریال ...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 117
شهریور ماه هوا آنقدر گرم بود که نفس توی سینهی آدم حبس میشد. فریال حوصلهی بیرون رفتن را نداشت... مزون هم دو هفتهای بود که به خاطر همین گرما و روزهای بارداری سر نمیزد! همه چیز را بیشتر از قبل به پریناز سپرده بود و خودش توی خانه میماند. تلویزیون میدید و از اینستاگرام لباسهای نوزادی دخترانه ...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 118
فریال مقابل تلویزیون نشسته و خیلی با دقت به سریال مورد علاقهاش خیره شده بود. هر از گاهی از بشقاب توی دستش یک تکه میوه بر میداشت و به دهان میگذاشت. فقط هفتهای دو بار به مزون سر میزد و همچنان کارها را به پریناز سپرده بود. معین شش روز در هفته را طبق معمول به فروشگاه میرفت؛ اما به خاطر شرایط ف...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 119
وقتی از دکتر سونوگرافی نتیجه را پرسیده بود او هیچ جوابی نداد و گفت باید فورا با پزشکش صحبت کند. همین دلشورهی عجیبی به جانش انداخته بود. احساس کرد تا این بچه به دنیا بیاید جانش به لبش خواهد رسید! معین توی راهپلهی مطب منتظرش بود و فریال نمیفهمید چرا دقیقهها نمیگذرند؟ مطب پر بود از خانمهای ب...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان مونالیزا - پارت 120
فریال پوشیده در یک حوله روی تخت خوابشان نشسته بود و معین نیز روی لبهی تخت و پشت سرش با حولهای دیگر موهای او را خشک میکرد. دل فریال به پیچ و تاب افتاده بود... نگران بود که آیا دختر کوچولویش سالم به دنیا میآید؟ دکتر گفته بود جای نگرانی نیست و کارش را بلد است؛ اما اینها توی گوشِ احساس مادرانها...
بروزرسانی در : ۶۹۰ روز پیش
