لیست کلیه پارتهای رمان معصومیت از دست رفته : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 97
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 1
«فقط تحمل کن،این یه قانونه» _چند روز دیگه آزادی،اون بیرون کی منتظرته؟ روی تخت جابه جا شد ودستش را زیر بالشتی که انگار از سنگ ساخته شده گذاشت .زن با طنازی گفت: _معلومه دیگه صدبار بهتون گفتم نامزدم.. دستش را از زیر بالشت برداشت وسرش را در بالشت فرو کرد.انگار که بخواد تمام خودش را درون آن پارچ...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 2
*یک سال و نیم قبل* روی نیمکت پارک جنگلی نشسته بودند.عدهای با لباس ورزشی درحال دویدن با سرعت از جلویشان رد می شدند.اما تمام حواس آن ها جایی دیگری بود. مرد خودش را روی نیمکت کشاند وکمی به دختر نزدیک تر شد.دختر که سرش را پایین انداخته بود لبخند محجوبی زد وبیشتر در خودش جمع شد. _از کی فاصله می...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 3
روی چمن ها روبه روی هم چهار زانو نشستند.لیلا وسایلی که آماده کرده بود را آرام از سبد بیرون می کشید و ماهیر طوری اورا نگاه میکرد که انگار به یک اثر هنری خیره شده.سفرهی یک بار مصرف را روی چمن ها پهن کرد ویک بشقاب چینی که گوشهاش چین داشت وسطش طرح گل یاس بود جلوی حامد گذاشت. _من از شهرستان بکوب نی...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 4
کلید را درون قفل چرخاند ،درب باز شد.وارد خانه شد وباآرام ترین شکل ممکن درب را بست،مراقب بود که مادرش متوجه آمدنش به خانه نشود.توی سالن کمی مکث کرد.به سمت آشپزخانه که در سمت راستش بود رفت.ظروف خالی را روی سنگ اوپن قرارداد.کیف چرم مشکی رنگش را هم کنار همان وسایل قرار داد.روی نوک انگشتان پایش راه می...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 5
لیلا خودش را درون اتاق انداخت.دکمه های مانتویش را باز کرد وآن را گوشهای انداخت.اتاقش تقریبا کوچک بود اما برای یک نفر خیلی هم خوب وبزرگ محسوب میشد!تختش چسپیده به دیوار و کنار پنجره بود.پنجرهای که رو به خیابان اصلی باز میشد.یک کمد دیواری کِرم رنگ ویک میز آرایش به همین رنگ داشت.خودش را مقابل آینه...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 6
_یه نفرو دیگه رو پیدا کن که هیچ ربطی به اونا نداشته باشه. مصطفی شانهای بالا انداخت. _چون خانوادهای دختریم زشته ما قرار عقد و عروسی تعین کنیم ؟باز میگم تو یه جوری پیش ثریا خانوم حرفو... نگذاشت که جملهی شوهرش کامل شود.به سمت او هجوم آورد و درب قابلمه را از دستش بیرون کشید. _ده بار گفتم به غ...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 7
پارت_8 **** ملک نسا دست لیلا را گرفت و پشت سر خودش کشید. _مامان بازم اومدیم... حرفش با باز شدن درب نصفه نیمه رها شد.زنی که موهای سفیدش را از دو طرف بافته وروی سینه اش انداخته بود با ابروهای باریک سفید ومژه های سفید وچشم های آبی رنگ که یکی از آن ها دائما در حال لرزش بود میان چهار چوب درب ایس...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 8
«اگه همه چی خوب پیش رفت بترس،این یه قانونه» **** _کاش یه گُلی چیزی می گرفتیم؟ ماهیر دستش را از پنجرهی ماشین بیرون انداخت.پدرش روی صندلی شاگرد نشسته بود و مادر و خواهرش ماهین صندلی عقب! _گفتم این بچه رو یه امشب بسپر به شهرام.. ماهین در حالی که به صدای نفس های دختر یک ونیم سالهاش که روی سینه...
بروزرسانی در : ۶۶۹ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 9
_چرا مثلا باید ناراحت بشم؟ چند قدم به جلو برداشت.ماهیر هنوز چسپبده به درب اتاق بود.سارفون پستهای رنگش را که تا زیر سینه اش دکمه میخورد و از کمر چین داشت کمی بالا گرفت.قد لباسش کمی بلندتر از حد معمول بود.ترکیب رنگ سفید شومیز وسارفون روی تنش نشسته بود. _ولی یه نفر انگار این جا ناراحته! ماهیر پا...
بروزرسانی در : ۶۶۷ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 10
_میگم هیچ صدایی از اینا نمیاد عجیبه! لیلا مقابل آینه قدی ایستاد.دست برد و سعی کرد زیپ پیراهنش را بالا بکشد. _چیش عجیبه؟ ماهیر قدم کوتاهی برداشت.طوری که انگار یک مورچه راه می رفت. _مامان وبابام قراره امشب راجع به عروسی خودمون حرف بزنن. لیلا دست از تلاش برای بستن زیپ پیراهنش برداشت.سعی کرد جمل...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 11
** لیلا آخرین صندلی باقی مانده را عقب کشید ونشست،آرام طوری که انگار یک پر کاه روی زمین نشست.کنارش ثریا و ماهین نشسته بودند،روبه رویش ماهیر وکمی آن طرف تر مادرش،پدرش و پدر ماهیر.داشت همه چیز را آنالیز می کرد.به میز غذا نگاه کرد،دو دیس برنج وسط میز بود،خورشت قیمه،سالاد ،نوشابه،دوغ،زرشک پلو با مرغ ...
بروزرسانی در : ۶۶۲ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 12
**** _مامان... لیلا تمام صورتش را با یک دست قاب گرفت.چنگ زد وناخن هایش را در پوست گونهاش فرو برد. ملک نسا اما کاملا خونسرد بود.قاچ کوچک هندوانه قرمز رنگ را گاز زد واز شیرینیاش با رضایت خاطر لذت برد.انگار که درون دلش کارخانه قند و شکر سازی راه انداخته بودند. _ماهین به من زنگ زد خیلی ناراحت ب...
بروزرسانی در : ۶۶۰ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 13
«به هیچکس اعتماد نکن،اینم یه قانونه» درب باز شد.قامت چهار شانهای ماهیر با استایل کاملا ورزشی...تیشرت ورزشی با لوگوی رئال مادرید وشرت ستش که قدش تا زانو بود.. _اوه دیر کردی خانوم،فکر کردم دیگه نمیای.. گونهای لیلا را با دو انگشت محکم کشید.لیلا هم مُچ دستش را گرفت. _نیومده شروع کردی ماهیر،بز...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 14
**** _خبُ میلاد سربازی چطور میگذره؟ میلاد جرعهای از شربتش نوشید.صدای تلویزیون بالا بود،ماهیر چند دقیقهای بود که با ماهین در اتاق خصوصی حرف میزد. _نمیشه،اگه ببرهودیگه نیارتش چی؟ سر میلاد ناخودآگاه به طرف صدا چرخید.فقط لیلا می دانست موضوع بحث چه چیزی است. _ببخشید من برم ببینم... میلاد بلند...
بروزرسانی در : ۶۵۵ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 15
** ماهین در حیاط قدم میزد ودائم حرص و جوش میخورد. _نیاورد،بچم رو نیاورد.. ماهیر روی تخت چوبی نشسته بود ودست هایش را روی دور گردنش قفل کرده بود،در نزدیکی اش میلاد به دیوار تکیه زده بود ولیلا از خجالت نمی دانست چیکار کند.. _داداش چرا نشستی؟ بچهم نیاورد الان ساعت چنده..از اون یه ساعتی که گفته ...
بروزرسانی در : ۶۵۳ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 16
**** احمد و ماهیر روی تخت نشسته بودند.ثریا چای دم کرده بود وسینی چای را مقابل آن ها گذاشت.ماهیر کف دمپایی هایش را روی موزاییک ها می کشید،لیلا با فاصله او را تماشا میکرد. _خانوم الان وقت چای خوردنه..دخترمون اونجا به زور مسکن خوابیده..معلوم نیست اون مرتیکه بچه رو بیاره..یا شایدم یه بلایی سرش آورد...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 17
*** لیلا کلید را درون قفل چرخاند.پس از یک مکث کوتاه درب باز شد.حتی رمق نداشت خودش را درون خانه بکشاند.پلک های خستهش به زحمت باز مانده بودند.کف دستش را روی درب قهوهای رنگ قرار داد،خودش درون انداخت.خانهی غرق سکوت!کفش هایش را از پا در آورد ودرون جاکفشی آجری رنگ کنار درب جا داد.قدم های نامتعادل ج...
بروزرسانی در : ۶۴۸ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 18
آب دهانش را به سختی پایین فرستاد.قفسهی سینه اش مدام بالا وپایین میشد.ضربان قلب،تیک تاک ساعت،خشم درون چشم های مادرش.. _لیلا یه حوله هم بیار،خودتم بیا دوش بگیر آخه دیشب تو اون گرما... لیلا دستپاچه مشتش را روی درب حمام کوبید،ماهیر شیر دوش را بست . _چیشده؟ ملک نسا هنوز نتوانسته بود همه چیز را هض...
بروزرسانی در : ۶۴۶ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 19
«هر اتفاقی افتاد یادت نره؛ زندگی همیشه یک طور باقی نمی مونه. عجالتا اینم یه قانون نانوشتهست» _مامان حواست هست چی داری میگی؟ دست های ملک نسا هم می لرزیدند،قفسه سینهش تند بالا وپایین میشد وحدس میزد که فشارش بالا رفته. _با این بی عفتیت نگاه کن چه به روزم آوردی.. پیشانیاش را با انگشتان کشیده...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 20
یک هفته بعد. * _میدونی چقدر دروغ سرهم بافتم چقدر... ماهیر بدون معطلی دستش را دور گردن لیلا انداخت.دوشادوش هم قدم بر می داشتند. _امان،مادرزن ماهم خیلی کینهایه ها.. لیلا ایستاد. _اما کم چیزی هم نبود،یعنی اونجوری تو خونه مارو دید،حق داشت زنه.. ماهیر گردنش را کج کرد وشانه بالا انداخت.دستش را ...
بروزرسانی در : ۶۴۱ روز پیش
