دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه | معصومیت از دست رفته | فرشته حسین پور | دنیای رمان

رمان معصومیت از دست رفته

  • زبان فارسی
  • 157.9K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 1.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

میگن تنها مقصر بدبختی هات خودتی،فقط خودت!بقیه من‌و مقصر می دونستن ومن اطرافیانم رو.اما ته دلم می دونستم که مقصر همه‌ی این بدبختی ها حماقت ها ونادانی های خودمه،اما سخت ترین قسمت همیشه پذیرفتنه،می دونید که انسان ذاتا زاده‌ی انکارِ. این قصه روایت تصمیم های نادرست و افتادن در مسیر اشتباهه. لیلای قصه ما از یه جا بعد زندگیش رو به تباهی میره،کنترل زندگیش رو از دست میده و اشتباه پشت اشتباه از اون یه آدم دیگه میسازه. وقتی که همه بهش میگن دیگه اون دختر معصوم نیست!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

«فقط تحمل کن،این یه قانونه»
_چند روز دیگه آزادی،اون بیرون کی منتظرته؟
روی تخت جابه جا شد ودستش را زیر بالشتی که انگار از سنگ ساخته شده ‌ گذاشت .زن با طنازی گفت:
_معلومه دیگه صدبار بهتون گفتم نامزدم..
دستش را از زیر بالشت برداشت وسرش را در بالشت فرو کرد.انگار که بخواد تمام خودش را درون آن پارچه‌‌ی یک دست سفید رنگ پنهان کند.
_خوش به حالت اون بیرون یکی‌و داری منتظرت باشه،من که...
بدون اینکه زن را ببیند،غم نهفته‌ی درون صدایش را شنید و حتی با آن زن غریبه همذات‌پنداری کرد.
زن دستش را روی شانه‌ی فرد مقابلش گذاشت و چندبار کشید.
_نگران نباش همه چی درست میشه.
دلش میخواست از روی تخت پایین بپرد و یک تو دهنی نثار گوینده‌ی آن جمله‌ی کلیشه‌ای سراسر احمقانه وحال بهم زن ،کند.اما آن قدر ها هم حوصله نداشت.
_وای شمس اومد.
هر پنج زن دست پاچه از جا بلند شدند.در همان حین صدای گریه‌ای نوزادی در فضا پیچید.شمس که زن هیکلی وبیشتر مشابه با سوگلی ناصرالدین شاه بود با نوچه هایش وارد بند شد.یک نفر سمت راستش ایستاده بود ویک نفر سمت چپش ودو سه نفر هم با فاصله پشت سرش،ایستاده بودند.
سبزه رو بود وصورت گرد وتپلی داشت.البته با آن هیکل درشت همچین صورتی دور از انتظار نبود.موهای سیاه رنگش را که تازه رنگ زده بود فرق وسط باز کرده بود.واز بس بقیه‌ی زندانیان اورا سوگلی خطاب کرده بودند هوا برش داشته که بود که یک ملکه‌ست وروز به روز خودش را بیشتر شبیه زنان قاجار میکرد.سبیل هایش را اصلاح نمی‌کرد و ابروهایش هم پیوسته بود.ناگهان چشمش افتاد به زنی که روی تخت طبقه‌ی بالا خوابیده بود.چند تار سبیلش را به صورت نمایشی پیچ و تابی وداد ودست به کمر زد.
_این کیه که احترام بزرگ‌تر حالیش نیست ؟
یکی از زن ها جلوتر از همه گفت:
_تازه وارده،همین امروز آوردنش..از وقتی اومده خوابیده .حتی یک کلمه هم حرف نزده،اسمشم نمی دونیم چیه.
شمس با چشم و ابرو اشاره‌ی زد.
_خب بیارینش تا آشنا بشیم،به هر حال یه معرفی کوتاه لازمه.
دو زن که در سمت چپ و راستش ایستاده بودند به طرف تخت رفتندوبلافاصله زن را از روی تخت پایین کشیدند.روی دو زانو به زمین افتاد.کلافه بود وحوصله‌ی دنیا وآدم هایش را نداشت.با بی حوصلگی وچشم های خسته به زن نگاه کرد.
_میگن تازه واردی،بنابراین قوانین رو نمی دونی،پس باید قوانین رو بهت بگم چون که این وظیفه‌ی منه!
زن کلافه نفسش را بیرون فرستاد.چند نفر شانه های او را گرفته بودند و به زور وادارش کرده بودند ،زانو بزند.
_اسمت چیه؟
ابتدا به چشم های زن رو به رویش خیره شد.قصد نزاع نداشت و باید مدت حبسش را آرام وبی سرو صدا می گذراند.
_لیلام.
«اسمت لیلاست وزندگی هیچ وقت روی خوشی بهت نشون نداده،تا جایی که یادته فقط لحظه های کمی رو با خوشی دست و پنجه نرم کردی و اگه بخوای اون خوشی هارو جمع کنی حتی یک ماه کامل هم نمیشه. همیشه روی بد وزشتش رو دیدی وآدمای اطرافت بهت میگن که تو دیگه اون دختر معصوم نیستی،شاید راست میگن!اگه معصوم مونده بودی الان توی زندان چیکار میکردی؟»

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 1,327 رای
5 ★
89%
4 ★
9%
3 ★
1%
2 ★
1%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان معصومیت از دست رفته

  • دلارام

    0

    سلام رمان قشنگی بود دست نویسنده درد نکنه ولی این جریان بچه اینا با فرمان کاش نبود ولی درکل پایان قشنگی داشت

    ۴ روز پیش
  • زهرا

    0

    ممنون خیلی عالی بود تشکر از نویسنده 🌸💖👍🏻

    ۶ روز پیش
  • مهسا

    0

    نویسنده جان واقعاخسته نباشی عالی بود

    ۱ هفته پیش
  • مریم

    0

    رمان قشنگی بود ممنون از نویسنده عزیز امیدوارم موفق باشید 💋😍❤️🥰

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 970

    خیلی عالی بود عزیزم خسته نباشی قلمت ماندگار♥️♥️♥️

    ۲ هفته پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    مرسی که خوندی😍

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 940

    ای خدا یکی مثه ماهیر که به من ندادی نمازاتم بده همون لیلا بخونه

    ۲ هفته پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    خدایااا از دست شما😂😍

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 910

    تو وب کن دیگه زنیکه ااه

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 900

    لیلا هر کاریم کرده باشه ماهیر تا اخر عمر مد یونشه که به جاش رفته زندان

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 810

    فیلم نگیر ***

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 790

    اون ننش خوبه حالا خیر سرش یه بچه بیشتر نداره نکبت

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 781

    اون ماهیر اسکل باید وقتی تو راه بود پلیس و درجریان میذاشت

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 760

    ولی یه مرد عادی نیم ساعت تو *** نمیمونه

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 720

    مادمازل جان چقدر حرف میزنی

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 710

    اتفاقا من از مرگ بچه خوش حال شدم این بچه تا اخر لیلا رو به این کصافطا وصل میکرد

    ۲ هفته پیش
  • Hani

    در پارت 540

    اره واقعا لیلا خیلی خوش شانسه هم ماهیر عاشقش بود هم فرهان

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️