خلاصه رمان :
میگن تنها مقصر بدبختی هات خودتی،فقط خودت!بقیه منو مقصر می دونستن ومن اطرافیانم رو.اما ته دلم می دونستم که مقصر همهی این بدبختی ها حماقت ها ونادانی های خودمه،اما سخت ترین قسمت همیشه پذیرفتنه،می دونید که انسان ذاتا زادهی انکارِ. این قصه روایت تصمیم های نادرست و افتادن در مسیر اشتباهه. لیلای قصه ما از یه جا بعد زندگیش رو به تباهی میره،کنترل زندگیش رو از دست میده و اشتباه پشت اشتباه از اون یه آدم دیگه میسازه. وقتی که همه بهش میگن دیگه اون دختر معصوم نیست!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 97
«باید بدونی که بهترین پایان رو فقط خودت میتونی بسازی،نه هیچکس دیگه!» * شش ماه بعد. لیلا یک دور ،دور خودش چرخید. دنبال نخ یاسی رنگ بود وهر چه دنبالش میگشت پیدا نمیکرد. کلافه شده بود. _پری تو اون نخ یاسی رنگو ندیدی؟ پری آن طرف تر پشت چرخش مشغول بود وصدای چرخ باعث شد حرف لیلا را نشنود...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 96
* زنگ درب به صدا در آمد.لیلا کف دست های عرق کردهاش را به پیراهن حریر آبی رنگش کشید. مصطفی از جا بلند شد و رو به لیلا که کاملا مضطرب به نظر می رسید ایستاد: _آروم باش عزیزم. من میدونم همه چیز خوب پیش میره. لیلا لبخند آشفتهی زد. _ممنون بابا. مصطفی هم متقابلاً لبخند زد. _من دیگه برم.زیاد...
بروزرسانی در : ۵۲۳ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 95
**** دوهفته بعد. لیلا روی تخت دراز کشیده بود و فکر میکرد. دوهفته گذشته بود،چهارده روزی که لیلا دور از ماهیر گذرانده بود. البته که پیام وزنگ بینشان رد و بدل میشد اما قطعاً برای رفع دلتنگیشان کافی نبود. این طور که به نظر می رسید ماهیر هنوز نتوانسته بود مادرش را راضی کند. لیلا مردد بود! ک...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان معصومیت از دست رفته - پارت 94
ثریا وارد اتاق شد ودرب را پشت سرش باز گذاشت. لیلا وارد اتاق شد،یک اتاق کوچک سی متری که پر از وسایل های روی هم انباشته شده بود. ثریا به درب اشاره زد. _ببندش. لیلا سریع اطاعت کرد.درب را بست و تکیه زد به درب. جایی برای نشستن نبود،وصندلی هم نبود. ثریا هم به کمد تکیه زد. _خب... نگاهی عاقل ان...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
زهرا
0ممنون خیلی عالی بود تشکر از نویسنده 🌸💖👍🏻
۶ روز پیشمهسا
0نویسنده جان واقعاخسته نباشی عالی بود
۱ هفته پیشمریم
0رمان قشنگی بود ممنون از نویسنده عزیز امیدوارم موفق باشید 💋😍❤️🥰
۲ هفته پیشHani
در پارت 970خیلی عالی بود عزیزم خسته نباشی قلمت ماندگار♥️♥️♥️
۲ هفته پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
مرسی که خوندی😍
۲ هفته پیشHani
در پارت 940ای خدا یکی مثه ماهیر که به من ندادی نمازاتم بده همون لیلا بخونه
۲ هفته پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
خدایااا از دست شما😂😍
۲ هفته پیشHani
در پارت 910تو وب کن دیگه زنیکه ااه
۲ هفته پیشHani
در پارت 900لیلا هر کاریم کرده باشه ماهیر تا اخر عمر مد یونشه که به جاش رفته زندان
۲ هفته پیشHani
در پارت 810فیلم نگیر ***
۲ هفته پیشHani
در پارت 790اون ننش خوبه حالا خیر سرش یه بچه بیشتر نداره نکبت
۲ هفته پیشHani
در پارت 781اون ماهیر اسکل باید وقتی تو راه بود پلیس و درجریان میذاشت
۲ هفته پیشHani
در پارت 760ولی یه مرد عادی نیم ساعت تو *** نمیمونه
۲ هفته پیشHani
در پارت 720مادمازل جان چقدر حرف میزنی
۲ هفته پیشHani
در پارت 710اتفاقا من از مرگ بچه خوش حال شدم این بچه تا اخر لیلا رو به این کصافطا وصل میکرد
۲ هفته پیشHani
در پارت 540اره واقعا لیلا خیلی خوش شانسه هم ماهیر عاشقش بود هم فرهان
۲ هفته پیش

دلارام
0سلام رمان قشنگی بود دست نویسنده درد نکنه ولی این جریان بچه اینا با فرمان کاش نبود ولی درکل پایان قشنگی داشت