دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه | معصومیت از دست رفته | فرشته حسین پور | دنیای رمان

رمان معصومیت از دست رفته

  • زبان فارسی
  • 151.6K 👁
  • 1.3K ❤️
  • 1.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان درام معصومیت از دست رفته

میگن تنها مقصر بدبختی هات خودتی،فقط خودت!بقیه من‌و مقصر می دونستن ومن اطرافیانم رو.اما ته دلم می دونستم که مقصر همه‌ی این بدبختی ها حماقت ها ونادانی های خودمه،اما سخت ترین قسمت همیشه پذیرفتنه،می دونید که انسان ذاتا زاده‌ی انکارِ. این قصه روایت تصمیم های نادرست و افتادن در مسیر اشتباهه. لیلای قصه ما از یه جا بعد زندگیش رو به تباهی میره،کنترل زندگیش رو از دست میده و اشتباه پشت اشتباه از اون یه آدم دیگه میسازه. وقتی که همه بهش میگن دیگه اون دختر معصوم نیست!

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

«فقط تحمل کن،این یه قانونه»
_چند روز دیگه آزادی،اون بیرون کی منتظرته؟
روی تخت جابه جا شد ودستش را زیر بالشتی که انگار از سنگ ساخته شده ‌ گذاشت .زن با طنازی گفت:
_معلومه دیگه صدبار بهتون گفتم نامزدم..
دستش را از زیر بالشت برداشت وسرش را در بالشت فرو کرد.انگار که بخواد تمام خودش را درون آن پارچه‌‌ی یک دست سفید رنگ پنهان کند.
_خوش به حالت اون بیرون یکی‌و داری منتظرت باشه،من که...
بدون اینکه زن را ببیند،غم نهفته‌ی درون صدایش را شنید و حتی با آن زن غریبه همذات‌پنداری کرد.
زن دستش را روی شانه‌ی فرد مقابلش گذاشت و چندبار کشید.
_نگران نباش همه چی درست میشه.
دلش میخواست از روی تخت پایین بپرد و یک تو دهنی نثار گوینده‌ی آن جمله‌ی کلیشه‌ای سراسر احمقانه وحال بهم زن ،کند.اما آن قدر ها هم حوصله نداشت.
_وای شمس اومد.
هر پنج زن دست پاچه از جا بلند شدند.در همان حین صدای گریه‌ای نوزادی در فضا پیچید.شمس که زن هیکلی وبیشتر مشابه با سوگلی ناصرالدین شاه بود با نوچه هایش وارد بند شد.یک نفر سمت راستش ایستاده بود ویک نفر سمت چپش ودو سه نفر هم با فاصله پشت سرش،ایستاده بودند.
سبزه رو بود وصورت گرد وتپلی داشت.البته با آن هیکل درشت همچین صورتی دور از انتظار نبود.موهای سیاه رنگش را که تازه رنگ زده بود فرق وسط باز کرده بود.واز بس بقیه‌ی زندانیان اورا سوگلی خطاب کرده بودند هوا برش داشته که بود که یک ملکه‌ست وروز به روز خودش را بیشتر شبیه زنان قاجار میکرد.سبیل هایش را اصلاح نمی‌کرد و ابروهایش هم پیوسته بود.ناگهان چشمش افتاد به زنی که روی تخت طبقه‌ی بالا خوابیده بود.چند تار سبیلش را به صورت نمایشی پیچ و تابی وداد ودست به کمر زد.
_این کیه که احترام بزرگ‌تر حالیش نیست ؟
یکی از زن ها جلوتر از همه گفت:
_تازه وارده،همین امروز آوردنش..از وقتی اومده خوابیده .حتی یک کلمه هم حرف نزده،اسمشم نمی دونیم چیه.
شمس با چشم و ابرو اشاره‌ی زد.
_خب بیارینش تا آشنا بشیم،به هر حال یه معرفی کوتاه لازمه.
دو زن که در سمت چپ و راستش ایستاده بودند به طرف تخت رفتندوبلافاصله زن را از روی تخت پایین کشیدند.روی دو زانو به زمین افتاد.کلافه بود وحوصله‌ی دنیا وآدم هایش را نداشت.با بی حوصلگی وچشم های خسته به زن نگاه کرد.
_میگن تازه واردی،بنابراین قوانین رو نمی دونی،پس باید قوانین رو بهت بگم چون که این وظیفه‌ی منه!
زن کلافه نفسش را بیرون فرستاد.چند نفر شانه های او را گرفته بودند و به زور وادارش کرده بودند ،زانو بزند.
_اسمت چیه؟
ابتدا به چشم های زن رو به رویش خیره شد.قصد نزاع نداشت و باید مدت حبسش را آرام وبی سرو صدا می گذراند.
_لیلام.
«اسمت لیلاست وزندگی هیچ وقت روی خوشی بهت نشون نداده،تا جایی که یادته فقط لحظه های کمی رو با خوشی دست و پنجه نرم کردی و اگه بخوای اون خوشی هارو جمع کنی حتی یک ماه کامل هم نمیشه. همیشه روی بد وزشتش رو دیدی وآدمای اطرافت بهت میگن که تو دیگه اون دختر معصوم نیستی،شاید راست میگن!اگه معصوم مونده بودی الان توی زندان چیکار میکردی؟»

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان معصومیت از دست رفته
  • S SH

    در پارت 40

    عالیه ولی چرا از پارت 24 قفل شده ولی رایگان نوشته بود و هر کاری هم میکنم هم باز نمیشه

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    عزیزم باید از خود برنامه دنیای رمان ،رمان رو بخونی از طریق سایت نمیشه🍓🥹

    ۲ ماه پیش
  • S SH

    در پارت 40

    عالیه تا اینجا که خوندم خیلی جذاب بود

    ۲ ماه پیش
  • Ays

    در پارت 621

    وای واقعا ملک نسا رو درک نمیکنم ، با چه رویی هنوز میاد لیلا رو تهدید میکنه و میگه آدم بدیه همچین مادری داریم اصلا

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 971

    رمان قشنگی بود❤️ممنون فرگل جان هرچند خیلی حرص خوردم 🌹 😂 اگر روزی بخوام خودم و تنبیه کنم یا شکنجه دوباره میخونمش😂 ولی آخرش و زود جمع کردی انتظار بیشتری داشتم 🙁 امیدوارم تو رمان های دیگه یهو آخر داستان و تموم نکنی😅 یکم هم خوشی بهمون بده.😘

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    قربونت برم عزیزم،توصیه‌ات یادم می‌مونه. الان هم رمان دومینوی سیاه روی سایت در حال پارتگذاریه اگه دوست داری بیشتر حرص بخوری شروعش کن 😂

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 970

    بزار یکم نفس بکشم زن 😭 الان میخوام برم بگردم از این رمان هایی که رنگ رژ اش و با پاشنه کفشش ست کرده و تک دختر باباییه و با ماشین فراری اش میره دانشگاه پیدا کنم بخونم 😂 😂 میخواستم همون دیروز جواب بدم ولی بلاک شدم😂 کلا من هر روز تو این برنامه بلاک ام واقعا چرا محدودیت کامنت داره🤦🏻 ♀️ 😂

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    عزیزمم فکر خوبیه😂😂

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 970

    وای یعنی تاپایان و بخونم مُردم😐 منتظر بودم یه اتفاقی بیوفته،ماشین بهشون بزنه یکی بمیره 😭ببین این خیلی بدجنسیه که رمان یهو اینجوری تموم کردی نه مجلس عروسی نه بچه ای،ماهیر حرفه اش چیشد😥فکر کردم لیلا حامله اس🥲نویسنده جان این همه بدبختی به خوردمون میدی حداقل دو خط هم روزهای خوش بنویس چرا آخه 🫤💔

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    روزهای خوششون هم بود دیگه.فکر کردم که اگه لیلا حامله بشه خیلی کلیشه میشه و مراسم عروسی و اینا در واقع وجودش اضافی بود.... اما باید بدونی زندگی اونا هنوز جریان داره و پایان رمان به منظور پایان زندگی شخصیت ها نیست. مهم اینکه بالاخره باهم موندن بعد این سختی ودر آخر خوشبخت شدند🤍🕊️

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    فکر کنم سومین نفری هستی که میگی تا آخر منتظر بودم یه بلایی سرشون بیاد ,ماشین بزنه بهشون واینا... آخرشم دست برنداشتنم ماشینشون خراب شد😂🧑‍🦯

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 970

    همون دیگه تا آخر استرس دادی بهمون در رو روی کسی باز نکن،ماشین اون سمت خیابونه،ماشین یهو خراب شد، اینا زنگ خطره😂چه خوب که پری آزاد شد اومد پیشش😍آره کلیشه ای میشد مراسم عروسی شاید هم واقعا اضافه بود ولی کلا دوست دارم بعد سختی خوشی زیاد با شه 🙁 ولی قبول کن خسیس بودی دیگه 😅 تا آخرش آرامش نداشتیم ❤️

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    به خدا در رو کسی باز نکن زنگ خطر نیست یه حرف عادیه😂خب ماشین اونور خیابونه که دیگه خیلی نرماله.. احساس میکنم شماهارو زیادی ترسوندم دیگه این جمله های عادی رو هم زنگ خطر می دونیم😁

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    یه چیزی که می خواستم بگم واقعا مخاطب جالبی بودی برعکس خواننده های خاموش که حتی یدونه کامنت هم نمیذارن خوندی و همه‌ی پارت هارو هم نظر دادی و همین باعث شد بعد مدت ها هم من هم‌پای تو رمان رو دوباره شروع کردم وخوندم و کامنت هات واقعا بهم انرژی مثبت و انگیزه میداد ، اسمت رو نمی دونم بنابراین با نام کاربر

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 970

    عزیزم خواهش میکنم😍من کامنت گذاری و دوست دارم یک جور ارتباط با نویسنده و تخلیه هیجانات خودمه.وقتی کتاب میخونم یا فیلمی میبینم دوست دارم درموردش با یکی حرف بزنم و رمان آنلاین این فرصت و بهم داد من حتی برای رمان های آفلاین هم چندین کامنت میزارم😅دیوانه میکنم نویسنده رو از بس حرف میزنم و حرص میخورم😂❤️

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 960

    آها این و یادم رفت این ماهین چرا خواهر شوهر بازی در میاره عنتر خانوم 😒 والا خوشبختی اش و مدیون لیلاست بعد قیافه میاد... اینکه شهرام اون روز و با بچه اش گذروند باعث شد انگیزه برای ترک بگیره الان هم دوباره زندگی میکنن 😒

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 961

    خب این اصلا اَمن نیست 🙁 من دلشوره دارم، عروسی بزرگتر! مهمان بیشتر، تالار مجلل تر ، ثریا میخواد چیکار کنه 😭 😭 حالا لیلا با یه شب رابطه از فرهان باردار شده بود بعد این همه مدت چرا از ماهیر حامله نمیشه ای خدا🤦🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    یه شب تا صبح البته🫢😂 خب در آینده میشه..

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    یه پارت دیگه مونده مطمئن باش نمی تونم تو یه پارت دردسری درست کنم برای یه دردسر جدید حداقل ده پارت لازم دارم😁

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 960

    ببین عزیزم از تو بر میاد با یک چرخش قلم همه رو سکته بدی بهت اعتماد ندارم 😅 😂 😂 😂

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    این همه بی اعتمادی رو دیگه نمی تونم تحمل کنم 🧑‍🦯😂

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    این همه بی اعتمادی رو دیگه نمی تونم تحمل کنم 🧑‍🦯😂

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 951

    واای نیان بدتر گند بزنن 😭 😭 😭 حس میکنم ملک به حرف بیاد. با خودم گفتم شاید به شوهرش بگه من و ببر دم خونه شون تا بگه همه چیز تقصیر من بود و فلان و اینا... آخه اینطوری با اجبار قبول کردن هم که نمیشه باز ته دلشون صاف نیست.

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    دوپارت دیگه مونده تو میتونیییی😂🤭

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 941

    گودووو میگه تو فکر کن من یه درصد به حرفت گوش میدادم 😭 😭 😭 بچه ام عاشق نیست مجنونه ❤️ 💔 هعی یکی و هم نداریم اینطوری عاشقمون باشه 😭 😭 😭

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 922

    کارگردان زندگی ات خانومیه به نام فرگل حسینی یه قرار بزار بریم سر وقت اش 🙄 😎 😂 مادر ماهیر واقعا چی فکر کرده لیلا دیگه آب از سرش گذشته براش اهمیتی نداره

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    شما چرا من‌و لو می‌دین این طوری از دست شخصیت هام امنیت جانی پیدا نمیکنم 🤭😂

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 920

    شخصیت که خوبه زن حسابی دعا کن با خواننده هات یه جا نیوفتی 😂 😂 😂 😎 😝 😝 فشار خون ام رفته بالا 💔 🤦🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    فکر کنم اگه دم دستت بودم چاقویی که ماهیر فرهان رو کشت توی قلبم فرو میکردی 🤭😂

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 920

    اوا عزیزم 🤗 🌹 ❤️ نخیر میبستمت اون چیزی و که میخوام برام بنویسی 💀 😎 🤭 یک طرفدار کینه ای دیوانه 😂 👻

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 871

    فرگل جان حواسم هست ها چهارتا عاشقانه ملاقات خصوصی برامون ننوشتی دلمون خوش باشه 😒 🥲 ای بابا همه اش حرص 😂 ولی واقعا وقتی تو اون خونه بود منم میگفتم کاش با پذربزرگه حرف بزنه همه اش فکر میکردم میمونه تو اون خونه زندگی و برای مهشید جهنم میکنه و با پدربزرگه متحد میشه ولی خب طبق معمول خنگ بود.

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    همون عاشقانه ملاقات اول بسشونه😂 برو خداروشکر کن که دیگه مهشید رو ننداختم‌ به جونشون یه بلای اضافه تری باشه🧑‍🦯😂

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 870

    برو خسیس برو نه بوسی نه بغلی همین خالی خالی انگار برنامه زلال احکامه😒 🙁 😅 هعی... 💔 حالا هی مارو بچزون هی تهدید کن بیچاره ما هی میخونیم خون به جیگر میشیم 😭 💔 ظالم 😝 😝 😝 😂 😂 😂

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    برنامه زلال احکام رو خوب اومدی ولی خب چندتا بوس داشتن اینا بابا ... برو خداروشکر کن که با فرهان بوس ننوشتم براشون 😂

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 870

    کو بوس ما که ندیدیم 🤷🏻 ♀️ 😒 تو همون قبرس و برای ما نوشتی بسه لازم نبود دیگه صحنه عاشقونه از فرهان بزاری 🤦🏻 ♀️ 😑 😂 😂 با تشکر❤️

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 881

    ببین این قانون هایی که اول پارت مینویسی اینا خودش آدم و یه دور سکته میده 😂 😂 ای بابا این زنیکه باز بره لیلا رو اذیت کنه چی 🤦🏻 ♀️ 😤 پدر جان شما خودت دوباره تلاش میکردی شاید یه زنگوله پای تابوت پس مینداختی 🙄 البته از یه زن خوب نه دوست دختر سابق نوه ات😂

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    دیگه قانونا چرا حرصت میده آخه زن😂

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 880

    یه سری قانون ها که نوشته بودی اصلا ترسناک و نا امیدکننده بودن آخه 😂 ته دل آدم خالی میشد😁 واقعا از پدر بزرگ تا نوه همه روانی و عصبی و فلان همون بهتر نسلشون منقرض شد والا این ژن و تا کجا میخواستن ادامه بدن😅

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    خودمونیم کل زن مختاری های خوش اشتها بودن ،زن باز بودن هم فرهان هم پدرش هم پدربزرگش که زن جوون گرفته🧑‍🦯

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    ژن‌ منظورمه

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 912

    فرگل میشه بزاری نفس راحت بکشیم یا میخوای ما رو هم قاتل کنی؟ 🫤 😤

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    بابا آروم باشه شش پارت دیگه مونده نفس عمیق دم و بازدم🤭

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 841

    ببین لیلا حامله بشه حُکم عقب میوفته تا به دنیا اومدنش 🥲 بعد ماهیر با یه بچه بمونه لیلا بمیره چی ؟😭 😭 😭 😭 💔 💔 💔 💔 من قبلا گفتم لیلا لیاقت ماهیر و نداره ولی بچه ام ماهیر دوستش داره چه کنم... کاش واقعا پدربزرگش بیاد لیلا ماجرای قتل و بگه 🫤

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    لیلا دیگه با گردن گرفتن قتل فرهان لیاقتش‌‌و ثابت کرد که🧑‍🦯🙂‍↔️

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 840

    مشخصه کینه شتری ام نه ؟😂 😂 خدایی لیلا حرص درار ترین موجود روی زمینه هم حق اش بود هم حق اش نبود این بلاها سرش بیاد ولی باز هم همه چیز تقصیر خودش بود....دیگه چون پسرم دوسش داره مجبورم بپذیرمش چه کنم ☺️ وگرنه لیاقت پسر فوتبالیست من بهترین هاست😅 طفلی ها عروسی هم نداشتن نه لباس عروسی نه چیزی 😭

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 831

    چرا میگی ؟ آخه چرا میگی ای خدا 😤 😤 حالا هم میگن تو به خاطر لیلا قاتل شدی باز هم لیلا مقصره ای بابا 🤦🏻 ♀️ خب بگو بهم خوردن نامزدی و اینا کار ملک بوده نه لیلا... بگو چه بدبختی کشید.... ای خدا ماهیر 😭 دلم برای این پسر کبابه 💔 💔 چیزی اش نشه 😥

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟